بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
مسئله دوازدهم
مسئله دوازده آخرین مسئله این فصل است:
«إذا آجر عبده أو داره مثلا ثم باعه من المستأجر لم تبطل الإجارة» اگر عبد یا دارش را اجاره دهد به مستأجر و بعد همین عبد و دار را به خود مستأجر بفروشد، اجاره باطل نمیشود «فيكون للمشتري منفعة العبد مثلا من جهة الإجارة قبل انقضاء مدتها» منفعت برای مشتری است به عقد اجاره تا وقتی که مدت اجاره سر بیاید «لا من جهة تبعية العين» نه از باب تبعیت عین، چون وقتی عین به مشتری منتقل شد مسلوب المنفعه بود «و لو فسخت الإجارة رجعت إلى البائع» اگر فسخ شود اجاره برمیگردد منفعت به بایع «و لو مات» یعنی ولو مات العبد «بعد القبض رجع المشتري المستأجر على البائع» حالا اگر عبد بمیرد بعد از قبض، مشتری که مستأجر هست برمیگردد به بایع «بما يقابل بقية المدة من الأجرة» نسبت به آنچه از اجرت که مقابل باقی مانده از مدت است مثلا یک سال اجاره کرده بود بعد از شش ماه فوت کرده، اجاره شش ماه را از او پس میگیرد «و إن كان تلف العين عليه [و الله العالم]».[۱]
اما تفصیل مسئله
این مسئله را اگر به خاطرتان باشد با یک تفصیل بیشتری اول فصل ما داشتیم که اساسا بیع مبطل اجاره نیست چه بیع به اجنبی باشد چه بیع به مستأجر باشد. علی ای حال اگر عبدی [یا] خانهای را اجاره داده و بعد این خانه و عبد را بفروشد، بیع سبب نمیشود اجاره باطل شود که آن جا اگر به خاطرتان باشد عکس آن هم بحث شد؛ اجاره هم سبب نمیشود که بیع باطل باشد. یادتان هست وجه آن چه بود کسانی که میگفتند اجاره سبب میشود بیع باطل شود؟ آن جا اگر به خاطرتان باشد عکس آن هم بود که ما بگوییم اجاره بیع را باطل میکند، چرا؟ چون بیع باید عین را با متعلقاتش منتقل به مشتری کند، یکی از متعلقات منفعت است و فرض این است که منفعت الان قابل انتقال نیست چون منفعت به مستأجر داده شده لذا میگفتند که اصلا اجاره سبب میشود که بیع باطل باشد.
علی ای حال، در این مسئله از جهت دو تا از آثاری را که ذکر میکنند یک مقدار بیان لازم دارد.
پس مسئله این شد که اگر عبدی به زید اجاره داده و بعد همین عبد را هم به زید بفروشد، این جا اجاره سر جای خودش محفوظ است، بیع هم سر جای خودش محفوظ است؛ یعنی اجاره محفوظ است پس منفعت ملک این مستأجر مشتری است به سبب اجاره؛ بیع سرجایش محفوظ است یعنی عین مسلوب المنفعه ملک مشتری است، تنافی هم بین این دو نیست، هم اجاره صحیح است و هم بیع. نهایت مسلوب المنفعه منتقل به مشتری شده.
اصل مطلب و اساس مطلب از این جهت بود که اگر به خاطرتان باشد گفتیم ملکیت عین متمایز از ملکیت منفعت است، یک جایی داریم ملکیت عین و منفعت هر دو منتقل میشود به شخص، جایی که عینی آزاد و طلق است شخص عبد را میفروشد به مشتری، این جا عبد و منفعت همه منتقل شده به مشتری. تارة منفعت منتقل میشود، عین منتقل نمیشود مثل خود اجاره، منفعت منتقل میشود عین منتقل نمیشود. تارة عین منتقل میشود منفعت منتقل نمیشود مثل همین مسئله ما. کسی اگر خانه را اجاره داده به زید حالا میفروشد به عمرو، عین منتقل میشود اما منفعت منتقل نمیشود. اساس مطلب برای این است که اگر به خاطرتان باشد آن جا خیلی بحث کردیم گفتیم تبعیت در ملکیت یک حرف است اما این که این دو ملکیت، دو ملکیت مستقل از هم هستند و هر یک متمایز از دیگری قابل انتقال هست یک حرف دیگر است.
آثار صحت بیع
آثاری بر این عدم بطلان بیع بار میشود:
اثر اول
اثر اول این است که اگر اجاره منفسخ شود حالا به هر جهتی، حق فسخ داشته باشد یا از اموری که موجب انفساخ اجاره هست پیش بیاید و اجاره منفسخ شود، منفعت برمیگردد به بایع، برنمیگردد به مشتری. چرا؟ چون منفعت برای بایع بوده، چیزی را که به مشتری منتقل کرد عین مسلوب المنفعه بوده، منفعت برای شخص بایع است لذا اگر اجاره منفسخ شود منفعت برمیگردد برای خود بایع. این یک اثر است.
اثر دوم
اثر دوم این است که حالا اگر عین تلف شود بیع باطل نمیشود، چرا؟ چون فرض این است که عین منتقل شده به مشتری، قبض هم محقق شده پس تلف مبیع بعد القبض است، تلف مبیع قبل القبض نیست تا بگوییم من مال بایعه لذا تلف عین از شخص مشتری حساب میشود و از کیسه او میرود.
حالا نسبت به منفعت چه کنیم؟ چون یک سال این خانه یا این عبد در اجاره همین مستأجر مشتری بود، تا عبد تلف شد اجاره باطل میشود، این جا شخص مستأجر دو راه دارد:
یک راه این است که بیاید برگردد و مقداری از اجرت را که استیفا نکرده پس بگیرد حالا اگر عبد اجاره یک ساله بوده به صد تومان، شش ماه از آن گذشته، شش ماه را استیفا کرده، شش ماه دیگری را که استیفا نکرده برمیگردد نصف اجرة المسمی را میگیرد.
راه دوم این است که از خیار تبعض استفاده کند. اگر از خیار تبعض بخواهد استفاده کند مطلب فرق میکند. نتیجهاش عبارت از این است که اجاره را مستأجر فسخ میکند، میگوید من عبدی میخواستم که یک سال در اختیارم باشد، خانهای را میخواستم که یک سال در اختیارم باشد، الان متبعض شده پس خیار تبعض صفقه دارد، خیار تبعض دارد میتواند اجاره را فسخ کند. اگر اجاره را فسخ کرد چه میشود؟ نسبت به اجرة المسمی باید بایع و مالک کل اجرة المسمی را باید برگرداند به مشتری و مستأجر چون اجاره فسخ شده، هر مالی برمیگردد به صاحب اصلی خودش، نسبت به شش ماهی که از این عبد یا از این خانه استفاده کرده باید اجرة المثل را پرداخت کند، چرا؟ چون اجاره را فسخ کرد، اگر اجاره را فسخ نمیکرد اجرت تقسیم میشد اما بعد از آن که اجاره را فسخ کرد برمیگردد به اجرة المثل، این جا مستأجر باید اجرة المثل را بدهد.
(سؤال: عروه این تقسیم را ندارد) مرحوم آقای خوئی و بقیه دارند، فکر میکنم همان اول فصل هم این مسئله هست، غیر مرحوم آقای خوئی هم دارند.ـ
این جا گاهی وقتها فرق پیدا میشود؛ یعنی ممکن است مستأجر الان ببیند که اگر فسخ کند و اجرة المثل را بخواهد بدهد به نفع او باشد تا این که نصف اجرة المسمی را بخواهد بدهد، ممکن است اجرة المثل کمتر باشد، گاهی وقتها ممکن است به ضررش باشد متفاوت است، یک طور درنمیآید.
حالا عبارت عروه را بخوانم؛ «إذا آجر عبده أو داره مثلا ثم باعه من المستأجر لم تبطل الإجارة» اجاره باطل نمیشود «فيكون للمشتري منفعة العبد مثلا من جهة الإجارة قبل انقضاء مدتها» اجاره قبل از انقضاء مدت اجاره، چون اگر مدت اجاره سربیاید دیگر همان طور که عین برای مشتری است منفعت هم میشود برای مشتری «لا من جهة تبعية العين» نه از جهت تبعیت عین، چرا؟چون سالبه به انتفاء موضوع است اصلا منفعتی نیست که بخواهد تابع باشد، مسلوب المنفعه منتقل شده به مشتری.
«و لو فسخت الإجارة» حالا اگر اجاره فسخ شود «رجعت إلى البائع» یعنی رجعت المنفعة الی البایع، منفعت برمیگردد به بایع، منفعت میشود ملک بایع.
«و لو مات» یعنی ولو مات العبد «بعد القبض» چرا میگوید بعد القبض؟ چون اگر قبل القبض باشد میشود صغرای آن قانون تلف المبیع قبل قبضه، به شرط این که قانون تلف المبیع قبل قبضه را به اجاره هم سرایت دهیم «رجع المشتري المستأجر [على البائع]» مشتری که مستأجر است برمیگردد به بایع «بما يقابل بقية المدة من الأجرة» به آنچه که مقابل بقیه مدت است از اجرت؛ یعنی اگر نصف سال گذشته، نصف اجرت را میرود از بایع پس میگیرد «و إن كان تلف العين عليه» اگر چه تلف عین بر شخص خود مشتری است.
همان طور که گفتیم این جا جای خیار تبعض صفقه هست که مرحوم آقای خوئی در آن مسئله اول این را دارند عبارت ایشان را بخوانم:
«و أما المنفعة فالإجارة بالإضافة إلى منافع ما بعد التلف منفسخة» اجاره نسبت به ما بعد تلف عین منفسخ میشود، چرا؟ چون شرط صحت اجاره امکان استیفا بود «لكشفه عن عدم كون المؤجر مالكا لها ليملكها» تلف کاشف از این است که اصلا موجر مالک منفعت نبوده که بخواهد تملیک کند به مستأجر چون نیست، نبوده «و إن كانت صحيحة بالإضافة إلى ما مضى. إذن يثبت للمستأجر خيار التبعيض» خیار تبعیض برای مستأجر ثابت میشود «فله الإمضاء و التقسيط» یک راه این است که معامله را امضاء کند، اجاره امضاء کند و اجرت را تقسیط کند «فيسترد من الأجرة ما بإزاء الباقي» استرداد میکند، برمیگرداند از اجرت آنچه را که در ازای باقی مدت است، اجاره شش ماه دیگر را پس میگیرد «و له الفسخ و استرداد تمام الأجرة» میتواند فسخ کند و تمام اجرا بگیرد یعنی تمام اجرة المسمی را بگیرد، اما «و يضمن للمؤجر اجرة المثل لما مضى»[۲] اما در این جا نسبت به آن شش ماهی که استیفا کرده ضامن اجرة المثل میشود چون اجاره را فسخ کرده.
این مسئله هم تمام شد. فصل آینده انشاءالله بعد از ماه رمضان.
(سؤال: این مسئله تکرار نبود؟) یک مقدار از آن تکرار بود، آقای خوئی هم اشاره کردند بقیه هم اشاره کردد بالاخره، هیچ مشکلی نیست. صاحب عروه…
(سؤال: یعنی چه از سهو ناسخ است؟) یعنی ناسخ مسئله را یک طور دیگری نوشته. (یعنی اضافه کرده؟) حالا این نساخ مثل حالا که نبودند فقط تایپیست باشند خودشان هم اهل علم بودند علی ای حال اینها مغتفر هستند مثل صاحب عروه و این طور افراد واقع اینها معرکه بودند. و میدانید صاحب عروه در بزرگی رفته دنبال تحصیل علم یعنی از اول دنبال تحصیل علم نبوده در بزرگی رفته نجف و شروع کرده به تحصیل و یک چنین شخصیتی شده. من یادم هست یکی از شاگردهای والد معظم نانوا بود در چهل سالگی آمد شروع کرد به درس طلبگی و قشنگ آن طور شد شاگرد والد معظم، قشنگ اهل بحث شد و حسابی برای خودش کسی شد بچههای این هم افتادند در همین راه. مقصود گاهی وقتها… یا یک بنده خدایی بود در یک جایی نانوا بوده، نمیدانم شاطر بوده یا چه بوده، شبها میرفته پای منبر والد معظم که آقا جان منبر میرفتند در کویت، در منبر متحول میشود و آمد قم به یک سختی زندگی میکرد من یادم هست گاهی وقتها میرفتم پیش او با همدیگر نان و تخم مرغ میخوردیم، تخم مرغهای رسمی بود. درس خواند و همدرس خود من آمد و لمعه و خارج و الی آخر و الان یکی از مبلغها است و حسابی و شاید الان وضعش از من هم بهتر است. مقصود نیت خالص باشد خدا کمک میکند و انسان به مراحل عالی هم میرسد انشاءالله از همه هم التماس دعا داریم.
(سؤال: در این چند دقیقهای که فرصت هست راه و روش درس خارج خواندن را تبیین بفرمایید، شیوهای که کار را آسان کند) حالا البته راه و روش درس خارج خواندن متفاوت است:
اولا واقع مطلب، خارج سطح قوی میخواهد یعنی اگر سطح قوی نباشد انسان از خارج خوب استفاده نمیکند، به خصوص کفایه و رسائل. من یادم هست والد معظم به من سفارش کرده بودند ـ من مکاسب را بعد از کفایه و رسائل خواندم ـ میگفتند باید اصولت قوی باشد که وقتی پای مکاسب مینشینی بدانی که شیخ دارد چه کار میکند که الان این نیست در حوزه، در حوزه الان مکاسب را همراه با رسائل میخوانند حتی جلوتر از کفایه ظاهرا میخوانند، علی ای حال ببینید یکی سطح قوی میخواهد، و اگر سطح قوی نیست [یعنی] کسانی که الان آمدند خارج و نشستند، اگر سطح قوی نیست این دیگر سطح پای درس برو نیست اگر هم پای درس برود دل نمیدهد به حرفهای استاد که چه دارد میگوید چون یک دور خوانده، برای این طور افراد بهترین کار یک دوره مباحثه کفایه و رسائل هست با یک هم مباحثه قوی، درس رفتن دیگر برای این فایده ندارد.
اما به خارج که رسیدید این را من قبلا هم توضیح داده بودم، در خارج در اصول، اول آن حداقل قبل از درس، رسائل و کفایه مطالعه شود، حالا رسائل. البته قسمت بحث حجج را دارد، قسمت مباحث الفاظ را که ندارد، سابق بر این، این طور بود یعنی ما که در حوزه درس خواندیم این طور خواندیم؛ ما معالم خواندیم، بعد از معالم، قوانین خواندیم به جای قسمت الفاظ اصول، رسائل خواندیم به جای قسمت حجج بحث علم اصول (فصول را نخواندید؟) فصول را خیر، من خودم مطالعه میکردم. ولی الان که این طور نیست، ولی قوانین خیلی خواندنش خوب بود به خاطر این که الان معمولا از اصول فقه میآیند سر کفایه، تقریبا طفره میشود این وسط. حالا که شنیدم اصول فقه را هم کامل نمیخوانند مثل این که مختصر الاصول و این حرفها را میخوانند. مثلا معالم را هم من یادم هست… واقع اینها را یک وقتی آدم باید بگوید ضبط شود. من معالم که میخواندم خیلی کار میکردم روی درس، میرفتم کتابخانه مرحوم آقای بروجردی، یک آقای پیرمردی آن جا بود که کتابدار بود من گفتم حاشیه برای معالم میخواهم که مطالعه کنم. (هدایة المسترشدین داد؟) بله، آن وقت من معالم درس میگرفتم، خدا بیامرزد استاد ما را استاد خیلی خوبی بود نزدیکیهای تعطیلی که میرسید میفرمود: ریح التعطیلی تفوح؛ حالا من میگویم طوفان التعطیلی، عاصفة التعطیلی تفوح. بله، بعد من یک حاشیه سادهای از ایشان خواستم یادم نیست که چه خواستم، ایشان تغیّر کرد بر من، یعنی چه که تو میخواهی این حاشیه را بخوانی، بعد کتاب هدایة المسترشدین را برای من آورد و حاشیه مرحوم قزوینی را که هر دو حاشیه از حاشیههای سنگین معالم است.
حالا مقصودم این است که در خارج، اول برای بحث اصول حداقلش کفایه است و کتاب آقای خوئی، حالا در جلد اول محاضرات، در جلد دوم مصباح الاصول چون سادهتر نوشته شده، بعد یک مقداری که آشنا شدید با مباحث و به قول ما با آن أُخت شدید، یک کتاب اضافه کنید، فواند الاصول را اضافه کنید، بعد أجود را اضافه کنید، بعد نهایة الافکار را اضافه کنید؛ یعنی سه چهار ماه که گذشت، بعد نهایة الافکار را اضافه کنید، چند ماه بگذرد نهایة الدرایه اضافه شود، و بستگی دارد به کار، من یادم هست که شش ساعت قبل از درس والد معظم پیش مباحثه میکردیم ما؛ یعنی مطالعه خود را انجام میدادیم و حدود چهار ساعت الی شش ساعت ـ دو سه نفر هم بیشتر نبودیم خدا بیامرزد هر دو آنها فوت شدند ـ مباحثه میکردیم درس والد معظم را؛ یعنی وقتی ما میآمدیم درس تمام حاشیه اصفهانی و نهایة الافکار و تمام این کتابها را دیده بودیم، بعد از درس دیگر مباحثه ما کم بود، نیم ساعت یا سه ربع بیشتر نبود که مباحثه میکردیم و تقریب میکردیم. الان بعضی چیزها واقعا امکانش نیست ولی به اندازه میسور علی ای حال باید انجام داد و تا نکنید آدم به جایی نمیرسد.
یکی هم [این که] خیلی تسرع در مجتهد شدن نکنید، در رساله دادن نکنید الان من به الکفایه هست، درستان را بخوانید بگذارید یک عده واقعا متبحر در فقه و اصول بار بیایند. الان ببینید کلمات مرحوم اصفهانی کم طرح میشود حالا ممکن است بگویید همه کلمات ایشان در استنباط به درد نمیخورد ولی کلمات ایشان ذهن انسان را باز میکند و قدرت استنباط را بالا میبرد مثل منطق است، وقتی کسی در منطق قوی باشد قدرت او برای استنباط بالا میرود، لذا آهسته بخوانید ولی درست بخوانید و نگذارید چیزی از بین برود؛ یعنی اگر شک دارید این درس را یک قسمت از آن را فهمیدید یا نفهمدید اصالة الاحتیاط بر نفهمیدن است، بپرسید. یک درس اگر از شما جا ماند سعی کنید حتما در اولین فرصت آن درس را به جا بیاورید چون میگذرد و وقتی میگذرد و فاصله میشود، نمیشود اینها را به هم متصل کرد به خصوص اصول شبیه به ریاضیات است، ریاضیات به هم متصل است؛ یعنی از وسطش شما اگر دو سه تا قضیه را حذف کنید همه به هم میریزد. اصول همین طور است. غیر از این کار باشد خیلی هم آدم درس بنشیند در آخر آدم آن قوه استنباط به دست او نمیآید ولی اگر درست کار کند قوه استنباط زود به دست میآید.
البته ماورای اینها توکل میخواهد، توسل به ولی عصر [عجل الله تعالی فرجه الشریف] میخواهد، نیت خالص میخواهد چون علم ما با علم طب و ریاضی و فیزیک فرق میکند، یک دکتر ممکن است کلی هم معاصی داشته باشد، یهودی هم باشد ولی در طب سرآمد باشد ولی درسهای ما این طور نیست. مرحوم شهید ثانی قدس سره این طور که یادم هست اول کتاب قضا در لمعههای رحلی که حواشی دارد وسط صفحه این مطلب را دارد که فقاهت علاوه بر اینها یک قوه قدسیه میخواهد که آن اعطایی است.[۳] مقصودم این است که ما وراء اینها در رشته ما یک چیز دیگر هم لازم است که آن تقوا است، آن ارتباط با ولی عصر [عجل الله فرجه الشریف] است و اگر آن نباشد آدم به جایی نمیرسد.
از همه التماس دعا.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
۱) العروة الوثقى (للسيد اليزدي) ج۲ ص ۵۸۸
۲) موسوعة الإمام الخوئي ج۳۰ ص ۱۲۲
۳) نعم يشترط مع ذلك كله أن يكون له قوة يتمكن بها من رد الفروع إلى أصولها و استنباطها منها. و هذه هي العمدة في هذا الباب، و إلا فتحصيل تلك المقدمات قد صارت في زماننا سهلة لكثرة ما حققه العلماء و الفقهاء فيها، و في بيان استعمالها، و إنما تلك القوة بيد اللٰه تعالى يؤتيها من يشاء من عباده على وفق حكمته و مراده، و لكثرة المجاهدة و الممارسة لأهلها مدخل عظيم في تحصيلها، و الذين جٰاهدوا فينٰا لنهدينهم سبلنٰا و إن اللٰه لمع المحسنين: و إذا تحقق المفتي بهذا الوصف وجب على الناس الترافع إليه، و قبول قوله، و التزام حكمه. الروضة البهية في شرح اللمعة الدمشقية (ط – الحديثة)؛ ج۳ ص ۶۶