بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
اصالة الاشتغال
بحث برائت بحول الله و قوته و به عنایت ولی عصر صلوات الله علیه تمام شد. بحثی را که وارد میشویم مبحث اصالة الاشتغال هست.
مقدمات بحث
نسبت به این بحث مقدمات یا اموری را در نظر داشت:
امر ۱. وجه طرح این بحث
امر اول وجه طرح این بحث هست. وجه طرح این بحث همان مطلبی است که مرحوم شیخ انصاری قدس سره در اول قطع و در اول برائت بیان فرمود و بقیه هم مثل مرحوم شیخ با بعضی اختلافات ذکر کردند و آن این بود که مرحوم شیخ فرمود:
«اعلم: أن المكلف إذا التفت إلى حكم شرعي، فإما أن يحصل له الشك فيه، أو القطع، أو الظن. فإن حصل له الشك، فالمرجع فيه هي القواعد الشرعية الثابتة للشاك في مقام العمل، و تسمى بالاصول العملية و هي منحصرة في أربعة لأن الشك: إما أن يلاحظ فيه الحالة السابقة أم لا و على الثاني» که حالت سابقه لحاظ نشود «فإما أن يمكن الاحتياط أم لا. و على الأول» که ممکن باشد احتیاط «فإما أن يكون الشك في التكليف أو في المكلف به» این «فی المکلف به» آن بحث فعلی ما شده «فالأول مجرى الاستصحاب، و الثاني مجرى التخيير، و الثالث مجرى أصالة البراءة، و الرابع مجرى قاعدة الاحتياط و بعبارة اخرى» که «و بعبارة اخری» را من هم در تدریس سطح توضیح دادم که فرق آن با قبل چیست هم در خارج بیان کردم، حالا شما فرق آن را برای من بیاورید که فرق آن با قبل چیست. «الشك إما أن يلاحظ فيه الحالة السابقة أو لا، فالأول مجرى الاستصحاب، و الثاني: إما أن يكون الشك فيه في التكليف أو لا، فالأول مجرى أصالة البراءة، و الثاني: إما أن يمكن الاحتياط فيه أو لا، فالأول مجرى قاعدة الاحتياط» که بحث فعلی ما است «و الثاني مجرى قاعدة التخيير»[۱] که بحث قبلی ما بود. پس وجه طرح بحث معلوم شد.
امر ۲. وجه طرح بحث در بحث شک
امر دوم این است که چرا بحث قاعده اشتغال در مباحث شک طرح شده و در عین حال در مباحث قطع هم این بحث طرح شده، در مباحث قطع هم به عنوان علم اجمالی مورد بحث قرار گرفته. دو توجیه برای جواب این سؤال هست:
توجیه اول
توجیه اول این است که نسبت به تأثیر علم اجمالی اختلاف هست: یک نظر این است که علم اجمالی هیچ تأثیری در لزوم امتثال و حرمت معصیت ندارد بلکه علم اجمالی کالشک است. نظر دوم این است که علم اجمالی اثر دارد، مؤثر است نسبت به لزوم اجتناب از مخالفت قطعیه اما اثری نسبت به لزوم موافقت قطعیه ندارد. نظر سوم این است که علم اجمالی تأثیر دارد هم نسبت به لزوم اجتناب از مخالفت قطعیه و هم نسبت به لزوم موافقت قطعیه. سه نظر شد.
این دسته سوم که قائل هستند علم اجمالی هم در مخالفت قطعیه اثر دارد هم در موافقت قطعیه باز دو نظر دارند: یک نظر این است که تأثیر علم اجمالی در لزوم اجتناب از مخالفت قطعیه به نحو علیت تامه است اما تأثیر آن در لزوم موافقت قطعیه به نحو اقتضا است، که این نظر عدهای است مثل مرحوم آقای خوئی قدس سره، مرحوم نائینی، والد معظم مدظله العالی و غیره. نظر دوم این است که تأثیر علم اجمالی هم در لزوم اجتناب از مخالفت قطعیه و هم در لزوم موافقت قطعیه به نحو علیت تامه است که این نظر مرحوم محقق عراقی است.
حالا که اقوال را در تأثیر علم اجمالی دانستیم، علم اجمالی به یک لحاظ در مباحث قطع مطرح میشود، به لحاظ اصل تأثیر علم اجمالی که اساسا آیا علم اجمالی اثر دارد یا ندارد. در مباحث قطع آنچه که اثبات میشود این است که علم اجمالی اثر دارد و حداقل اثر آن لزوم اجتناب از مخالفت قطعیه است پس اصل تأثیر در مباحث قطع مطرح میشود.
در مباحث شک باز همین علم اجمالی مورد بحث قرار میگیرد از جهت لزوم و عدم لزوم موافقت قطعیه.
لذا علم اجمالی به آن مناسبت در مباحث قطع مطرح شد به مناسبت موافقت قطعیه در مباحث شک مطرح شده.
(سؤال: ربط آن به شک چیست) به خاطر این که در موافقت قطعیه نسبت به اطراف شک است.ـ
این توجیه اول.
توجیه دوم
توجیه دوم این است که در علم اجمالی ما یک علم داریم و یک شک داریم، علم داریم نسبت به جامع، شک داریم نسبت به خصوصیت. وقتی من علم اجمالی دارم که یا کاسه الف نجس است یا کاسه باء علم دارم که نجاستی در بین هست، شک دارم در این که آن نجاست در کاسه الف است یا در کاسه باء.
حالا این علم اجمالی به لحاظ علم آن در مباحث قطع مطرح میشود که چه مقدار تأثیر میکند، به لحاظ شکی که نسبت به خصوصیات هست، در مباحث شک و اصول عملیه مطرح شده که آیا جای اصول عملیه هست یا جای اصول عملیه نیست.
این هم امر دوم.
(سؤال: یعنی من نسبت به یک چیز هم شک دارم و هم علم؟) بله، نسبت به جامع علم دارم، نسبت به خصوصیت شک دارم (اصلا این علم علم نیست علم باید…) حالا محض خاطر شما در مقدمه سوم یک مقدار برای شما صحبت میکنیم. البته یک مقدار.ـ
امر ۳. حقیقت علم اجمالی
امر سوم بحث در حقیقت علم اجمالی است. بحث در حقیقت علم اجمالی از نظر فنی خارج از علم اصول است، مربوط به حکمت و فلسفه است ولی از جهاتی هم مربوط به علم اصول میشود. این مبحث یک مبحث بسیار دامنهداری هست، خود علم تفصیلی و علم اجمالی در حکمت و فلسفه دو اصطلاح متفاوت دارد. در حکمت مشاء و ابن سینا علم تفصیلی و علم اجمالی همان است که ما با آن آشنا هستیم، علم تفصیلی یعنی علم به شیء به تمام خصوصیات، علم اجمالی یعنی علم به کلی و علم به جامع. آن وقت در مکتب مشاء علم اجمالی ضعیفتر از علم تفصیلی هست.
در مکتب ملا صدرا علم اجمالی عبارت است از علم به تمام اشیاء علی نحو الاجمال به نحوی که بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها و لذا علم اجمالی منحصر میشود در باری تعالی هیچ مصداق دیگری هم ندارد، علم تفصیلی میشود علمی که به خصوصیات افراد دارند، اصلا دو مقوله متفاوت میشود. یعنی اشرف علوم میشود علم اجمالی.
البته اینها به دید فلسفه است و به دید حکمت است اما به دید روایات و کلمات اهل بیت عصمت و طهارت [علیهم السلام] که باید دین را از آنها گرفت ـ چون آنها از طرف خدا آمدند معرفت آنها به خدا کامل است، در نهج البلاغه نسبت به ملائکه این تعبیر هست «هم أعلم خلقك بك»[۲] ملائکه أعرف خلق هستند به تو، بعد انبیاء و مثل نبی ما حضرت ختمی مرتبت محمد بن عبد الله صلوات الله علیه و ائمه معصومین [علیهم السلام] که معلم جبرئیل هستند، این که معلم جبرئیل است، اینها معرفت به باری تعالی دارند و میتوانند معرفی کنند پروردگار متعال را ـ نسبت به علم پروردگار متعال این طور است «عالم إذ لا معلوم»[۳] که حالا خود آن بحث دارد، انشاءالله در بحث معارف باید توضیح دهیم. میخواهم عرض کنم که حواستان باشد.
حالا در باب علم اجمالی در اصول چند تعریف گفته شده:
تعریف اول
یک تعریف این است که علم اجمالی، علم تفصیلی است به جامع انتزاعی و نسبت به خصوصیات اصلا علمی نیست هر چه هست علم به جامع هست و اجمال در انطباق جامع است بر خصوصیات، من علم دارم که یکی آمد نمیدانم زید است یا عمرو است، علم به جامع دارم که «جائی» هست، اما منطبق بر زید است یا عمرو نمیدانم، علم به نجاست دارم اما منطبق بر کاسه الف یا کاسه باء نمیدانم.
تعریف دوم
تعریف دوم این است که علم اجمالی علمی است که سرایت میکند به خصوصیت ولیکن سرایت آن به خصوصیت به نحو تردید است، که مستفاد از بعضی از کلمات مرحوم آخوند این است، علم زائد بر جامع هست، علاوه بر جامع بیشتر است، سرایت میکند این جامع به خصوصیات اما سرایت نمیکند به خصوصیات به نحو متعین بلکه سرایت آن به خصوصیات به نحو تردید است.
من یک مطلبی این جا بگویم این که قرآن دارد «و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا»[۴] یا این که بعضی وقتی که میخواستند بمیرند میگفتند فهمیدم که نفهمیدم برای این است، واقعا ما چیزی بلد نیستیم «و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا» خطاب به کل بشر است، کل بشر از علم چیزی به دست او نرسیده است، ما سوای البته چهارده معصوم که آنها معلم ملائکه و همه هستند حساب آنها جدا است. مقصود ما از بشر غیر اینها است چون روح اینها اصلا با روح ما متفاوت است، روح آنها روح القدسی است روح ما معلوم نیست چه خبر است. علی ای حال پناه به خدا باید ببریم تا خدا ما را نجات دهد. مقصود این است که حرکت یک چیزی است که بچه حتی در جنین با آن است تا متولد میشود، یعنی حرکت با او هست، هیچ چیزی برای بشر از حرکت شاید بدیهیتر نباشد. اما این که ماهیت حرکت چیست، شما جلد سوم اسفار را مطالعه کنید ببینید چه معرکه آرائی است چند قول در ماهیت حرکت گفتند، در آخر ملا صدرا میرسد به این جا که میگوید حرکت قابل تعریف نیست ماهیت آن برای ما ناشناخته است چون حرکت نحوه وجود است و وجود مفهومه من اعرف الاشیائی و کنهه فی غایة الخفائی.
حالا این است این علم اجمالی را ما همه با آن سر و کار داریم، علم داریم یکی آمده نمیدانم چه وقت آمده زید است یا عمرو است، علم دارم که قطره خون افتاد نمیدانم در این کاسه است یا در این کاسه، حالا حقیقت این علم اجمالی چیست.
تعریف سوم
نظر سوم که میشود نظر مرحوم عراقی، میفرماید علم اجمالی، علم مباشر به خارج است، به همان خصوصیت است، نهایت به خصوصیت است به نحو مشوب به خفاء به قول اینها مثل رؤیت در مرآتی است که آن مرآت آلوده باشد. این هم قول سوم است که این قول سوم میگوید اصلا علم ضعیف است، علم اجمالی علمی است به خصوصیات اما ضعیف است، اما قول اول میگفت اصلا علم به خصوصیت نیست، علم به جامع است و شک در انطباق بر خصوصیات است.
ببینید چقدر نظرات با هم مختلف است! بله اگر در خانه علم بسته نبود، علی بن ابی طالب صلوات الله علیه بود، کسی که میفرمود: «سلوني قبل أن تفقدوني»[۵] آدم میپرسید و برای انسان مشخص میشد حقیقت علم اجمالی چیست.
علی ای حال این جا من برای شما حداقل هفت هشت ده صفحه خلاصه نوشتم که اگر بخواهم توضیح دهم هفت هشت ده روز درس میشود در حقیقت علم اجمالی، به همین مختصر اکتفا میکنیم.
به نظر ما علم اجمالی علم به جامع است و شک در خصوصیات است.
علی ای حال حالا یک وقتی در جلسات سؤالات یا جلسات متفرقهای اگر باشد توضیح برای شما میدهم این اختلافات چیست و منشأ این اختلافات چیست و در حکمت مثلا مشاء و مثل حکمت اشراق و حکمت متعالی و اینها، اینها چطور آمده و آیا اصول از حکمت گرفته، نگرفته، اینها همه خودش یک مباحثی است که علی ای حال الان دیگر… یعنی مربوط به ما هم خیلی نمیشود ولیکن برای این که امر ناقص نباشد مباحث هست، موجود هست. حالا انشاءالله یک وقتی میگوییم یا اگر لازم شد مثلا خلاصهاش را من به شما بگویم تا بعد. ولی این خلاصهاش به درد خودم نمیخورد تا چه برسد به درد خودتان چون باید خودم هم نگاه کنم تا یادم بیاید که چه نوشتم.
امر ۴. مقصود از علم
امر چهارم عبارت از این است که آیا مبحث اصالة الاشتغال مختص به علم وجدانی است یا اعم است از علم وجدانی و علم تعبدی.
علم وجدانی مثال آن روشن است، من علم اجمالی دارم یا نماز ظهر واجب است یا نماز جمعه، این در شبهه حکمیه، علم اجمالی دارم یا این کاسه نجس است یا این کاسه نجس است، این در شبهه موضوعیه.
علم تعبدی مثل این که دو خبر قائم شده یکی بر وجوب صلاة جمعه یکی بر وجوب صلاة ظهر، این جا علم ندارم من به وجوب صلاة ظهر یا صلاة جمعه بلکه آنچه که هست اماره قائم شده یا نماز ظهر واجب است یا نماز جمعه واجب است. شبهه موضوعیه [مثل این که] بینه قائم شود که قطره دم افتاد یا در کاسه الف یا در کاسه باء.
حالا بحث در این است که آیا مبحث اصالة الاشتغال خاص به علم وجدانی است یا در علم تعبدی هم جاری است. دو وجه در مسأله هست:
وجه اول اختصاص به علم وجدانی
وجه اول این است که بگوییم خاص به علم وجدانی است. چون عمده وجوهی که اقامه میشود در مبحث اشتغال برای لزوم موافقت قطعیه که انشاءالله بعد به تفصیل خواهیم گفت تعارض اصول مرخصه است در اطراف با معلوم بالاجمال، یعنی ـ در شبهه موضوعیه مثال بزنم، شبهه حکمیه آن هم همین طور است فرقی نمیکند ـ اگر من علم اجمالی دارم یا کاسه الف نجس است یا کاسه باء جریان اصالة الطهاره در یکی معین دون آخر میشود ترجیح بلامرجح، در یکی مردد، المردد لا ماهیة له و لا هویه، در یکی مخیر دلیل ندارد چون «کل شیء لک طاهر» دلیل بر طهارت مجرای آن هست معینا نه مخیرا. میماند در هر دو جاری شود، جریان اصالة الطهاره در هر دو منافی است با علم من به نجاست واقعیه، من علم دارم که نجاستی در بین هست، اگر در هر دو اصالة الطهاره جاری شود نتیجه آن میشود نفی حکمی که در واقع هست. لذا میگوییم دو اصل تعارض دارند جاری نمیشوند به خاطر منافات با علم به نجاست.
حالا اگر اماره قائم شود، بینه قائم شود که یا کاسه الف نجس است یا کاسه باء نجس است، در این جا اصالة الطهاره در هر دو کاسه را من علم به مخالفت آن با واقع ندارم. چرا؟ چون بینه قائم شده بر نجاست احد الکأسین، بینه ممکن است اشتباه باشد، مخالف با واقع باشد لذا احتمال تنافی میدهم، قطع به تنافی ندارم تا تعارض محقق شود.
لذا به این بیان ما بگوییم مبحث اصالة الاشتغال اختصاص دارد به علم اجمالی وجدانی، در علم اجمالی تعبدی جاری نیست چون احتمال عدم اصابه بینه با واقع هست و در نتیجه ما احتمال تنافی میدهیم علم به تنافی نداریم تا تعارض محقق شود.
(سؤال: این جا موضوعی است در حکمیه در قیام دو خبر) فرق نمیکند آن جا هم همین طور است (دو تا صحیحه باشند…) بله میشود، مگر نمیشود هر دو تا روایت خلاف باشد، میشود، یک روایت قائم میشود که دعا عند رؤیة الهلال واجب است یک روایت وارد میشود که دعا عند رؤیة الهلال حرام است اصلا ممکن است دعا عند رؤیة الهلال مستحب باشد، این که میشود.ـ
نتیجه این شد که به این وجه ما بگوییم که مبحث اصالة الاشتغال در علم وجدانی جاری است اما در علم تعبدی جاری نیست.
وجه دوم این است که بگوییم نه در علم تعبدی هم جاری است و حق هم همین است حالا به چه بیان، فردا انشاءالله.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
۱) فرائد الاصول ج۱ ص۲
۲) نهج البلاغة (للصبحي صالح) ص۱۵۹
۳) الكافي (ط ـ الإسلامية) ج۱ ص۱۴۱
۴) الإسراء ۸۵
۵) وسائل الشيعة ج۱۵ ص۱۲۸