ویرایش محتوا

جلسه ۱ ـ شنبه ۲۲‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۰‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۲ ـ یکشنبه ۲۳‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۱‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۳ ـ دو‌شنبه ۲۴‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۲‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۴ ـ سه‌شنبه ۲۵‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۳‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۵ ـ چهار‌شنبه ۲۶‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۴‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۶ ـ شنبه ۲۹‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۷‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۷ ـ یکشنبه ‏۳۰‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۸‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۸ ـ دو‌شنبه ۳۱‏.۶‏.۱۴۰۴ ـ ۲۹‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۹ ـ سه‌شنبه ۱‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۳۰‏.۳‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۰ ـ چهار‌شنبه ۲‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۱ ـ شنبه ‏۵‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۴‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۲ ـ یکشنبه ‏۶‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۵‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۳ ـ دو‌شنبه ‏۷‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۶‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۴ ـ سه‌شنبه ‏۸‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۷‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۵ ـ چهار‌شنبه ‏۹‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۸‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۶ ـ شنبه ۱۲‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۱‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۷ ـ یکشنبه ۱۳‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۲‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۸ ـ دو‌شنبه ‏۱۴‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۳‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۱۹ ـ سه‌شنبه ‏۱۵‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۴‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۰ ـ چهار‌شنبه ‏۱۶‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۵‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۱ ـ ‌شنبه ‏۱۹‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۸‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۲ ـ یکشنبه ‏۲۰‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۱۹‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۳ ـ دو‌شنبه ‏۲۱‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۰‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۴ ـ سه‌شنبه ‏۲۲‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۱‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۵ ـ چهار‌شنبه ‏۲۳‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۲‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۶ ـ شنبه ‏۲۶‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۵‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۷ ـ یکشنبه ‏۲۷‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۶‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۸ ـ دو‌شنبه ‏۲۸‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۷‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۲۹ ـ سه‌شنبه ‏۲۹‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۸‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۰ چهار‌شنبه ‏۳۰‏.۷‏.۱۴۰۴ ـ ۲۹‏.۴‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۱ ـ شنبه ۳‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۳‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۲ ـ یکشنبه ‏۴‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۴‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۳ ـ دو‌شنبه ۵‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۵‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۴ ـ سه‌شنبه ۶‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۶‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۵ ـ چهار‌شنبه ‏۷‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۷‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۶ ـ شنبه ‏۱۰‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۱۰‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۷ ـ یکشنبه ‏۱۱‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۱۱‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۸ ـ شنبه ‏۱۷‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۱۷‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۳۹ ـ یکشنبه ‏۱۸‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۱۸‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۰ ـ دو‌شنبه ‏۱۹‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۱۹‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۱ ـ سه‌شنبه ۲۰‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۲۰‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۲ ـ چهارشنبه ‏۲۱‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۲۱‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۳ ـ شنبه ۲۴‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۲۴‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۴ ـ یکشنبه ۲۵‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۲۵‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۵ ـ دو‌شنبه ‏۲۶‏.۸‏.۱۴۰۴ ـ ۲۶‏.۵‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۶ ـ ‌شنبه ۸‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۸‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۷ ـ یکشنبه ۹‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۹‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۸ ـ دو‌شنبه ۱۰‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۰‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۴۹ ـ سه‌شنبه ۱۱‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۱‏.۶‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۵۰ ـ شنبه ۱۵‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۵‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۱ ـ یکشنبه ۱۶‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۶‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۲ ـ دو‌شنبه ۱۷‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۷‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۳ ـ سه‌شنبه ۱۸‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۸‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۴ ـ چهار‌شنبه ‏۱۹‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۱۹‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۵ ـ شنبه ‏۲۲‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۲‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۶ ـ یکشنبه ‏۲۳‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۳‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۷ ـ دو‌شنبه ‏۲۴‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۴‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۸ ـ سه‌شنبه ‏۲۵‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۵‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۵۹ ـ چهار‌شنبه ‏۲۶‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۶‏.۶‏.۱۴۴۷

جلسه ۶۰ ـ شنبه ‏۲۹‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۲۹‏.۶‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۱ ـ یکشنبه ‏۳۰‏.۹‏.۱۴۰۴ ـ ۳۰‏.۶‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۲ ـ دو‌شنبه ‏۱‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۱‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۳ ـ سه‌شنبه ‏۲‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۴ ـ ‌شنبه ‏۶‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۶‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۵ ـ یکشنبه ‏۷‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۷‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۶ ـ دو‌شنبه ‏۸‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۸‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۷ ـ سه‌شنبه ‏۱۶‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۱۶‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۸ ـ چهار‌شنبه ‏۱۷‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۱۷‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۶۹ ـ یکشنبه ‏۲۱‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲۱‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۰ ـ سه‌شنبه ‏۲۳‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲۳‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۱ ـ چهار‌شنبه ‏۲۴‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲۴‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۲ ـ یکشنبه ‏۲۸‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲۸‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۳ ـ دو‌شنبه ‏۲۹‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۲۹‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۴ ـ سه‌شنبه ‏۳۰‏.۱۰‏.۱۴۰۴ ـ ۳۰‏.۷‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۵ ـ چهار‌شنبه ‏۱‏.۱۱‏.۱۴۰۴ ـ ۱‏.۸‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۶ ـ شنبه ‏۴‏.۱۱‏.۱۴۰۴ ـ ۴‏.۸‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۷ ـ یکشنبه ‏۵‏.۱۱‏.۱۴۰۴ ـ ۵‏.۸‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.

جلسه ۷۸ ـ سه‌شنبه ‏۷‏.۱۱‏.۱۴۰۴ ـ ۷‏.۸‏.۱۴۴۷

فیلد مورد نظر وجود ندارد.
فهرست مطالب
    فهرست مطالب

      بسم الله الرحمن الرحیم

      الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین

      بحث منتهی شد به اشکال پنجمی که بر مرحوم آخوند شده و آن اشکال عبارت از این بود که از یک طرف نظر مرحوم آخوند در مراتب حکم این است که حکم دارای چهار مرتبه است: مرتبه اقتضاء و انشاء و فعلیت و تنجز، و به نظر مرحوم آخوند فعلیت حکم به تحقق موضوع در خارج است ولو این که علم به حکم و علم به موضوع محقق نشده باشد، تنجز حکم که مرحله چهارم هست متوقف است هم بر علم به حکم هم بر علم به موضوع لذا نسبت به شرب توتون اگر در متن واقع حرمت باشد این حرمت فعلی است چون شرب توتون خارجیت پیدا کرده، خارجیت دارد نهایت علم به حکم چون نیست از جهت عدم علم به حکم منجز نیست ولیکن از جهت تحقق موضوع حکم فعلی هست،[۱] [از طرف دیگر] در بحث فعلی خود ما ظاهر از فرمایشات مرحوم آخوند این بود که علم دخیل است در فعلیت لذا فرمود اگر حکم مورد علم تفصیلی باشد این می‌شود حکم فعلی به گونه‌ای که مرتبه حکم ظاهری در آن محفوظ نیست. و از آن تعبیر کرد ایشان به فعلی من جمیع الجهات، اما اگر علم تفصیلی تعلق نگیرد حکم فعلی نیست لذا در مورد علم اجمالی چون علم تفصیلی نیست مرتبه حکم ظاهری در آن محفوظ هست و لذا حکم به سر حد فعلیت نرسیده.[۲] این می‌شود تنافی در دو نظر مرحوم آخوند.

      جواب از اشکال عبارت از این بود که با توجه به چند نکته روشن می‌شود که تنافی بین فرمایشات مرحوم آخوند نیست.

      نکته اول این بود که فعلیت حکم همان طور که خود مرحوم آخوند فرموده فقط متوقف است بر فعلیت موضوع و لا غیر، ما در فعلیت حکم غیر از فعلیت موضوع امر آخری لازم نداریم. البته وقتی می‌گوییم فعلیت موضوع یعنی حالا اگر موضوع ما قید دارد، قید آن هم باید محقق شود، اگر شرط دارد شرائط آن باید محقق شود.

      نکته ۲. امکام تحقق متقدم و متأخر طبعی به یک وجود

      نکته دوم این است که اگر به خاطرتان باشد مکررا گفته‌ایم که در تقدم و تأخر بالطبع ممکن است که متقدم و متأخر به یک وجود موجود شود.

      توضیح مطلب این است که تقدم و تأخر اقسامی دارد؛ مثلا یک قسم تقدم و تأخر بالزمان است که این قابل جمع در زمان نیست، افرادی که در زمان بعثت حضرت صلوات الله علیه موجود بودند با افراد الان تقدم و تأخر زمانی دارند.

      یک تأخر و تقدم بالعلیه داریم که دو خاصیت در آن هست: یکی این که معلول یعنی متأخر لا یمکن وجوده الا بوجود متقدم، خاصیت دوم آن هم این است که با وجود متقدم متأخر موجود می‌شود و الا لازم می‌آید انفکاک معلول از علت، این که روشن است.

      تقدم و تأخر بالطبع خاصیت اول را دارد یعنی لا یمکن تحقق متأخر الا با وجود متقدم مثل واحد و اثنین، اثنین که دو هست وجود آن متوقف بر وجود واحد است اما خاصیت دوم را ندارد یعنی با وجود متقدم لازم نیست متأخر موجود شود، یک هست اما دو نباشد.

      دو تفاوت اساسی تقدم و تأخر بالعلیه و الطبع دارند: در تقدم و تأخر بالعلیه امکان وجود هر دو به یک وجود نیست، وجودشان از هم‌دیگر متمایز است، معلول برای خودش یک وجود دارد، علت برای خودش یک وجود دارد، موجودان بوجودین مثل احتراق و نار. در تقدم و تأخر بالطبع ممکن است که موجود به دو وجود باشند ممکن است موجود به یک وجود باشند؛ هر دو به یک وجود موجود باشند مثل علم و معلوم، علم متأخر از معلوم بالذات است. می‌دانید ما یک معلوم بالعرض داریم یک معلوم بالذات، معلوم بالعرض صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلام که در صد متری، دویست متری ما است، این معلوم بالعرض است، معلوم بالذات آن صورتی است از صحن که در ذهن ما است، این می‌شود معلوم بالذات. حالا علم از صفات ذات تعلق است بدون متعلق قابل تحقق نیست، پس لا یمکن وجود علم الا به این که معلوم محقق باشد این می‌شود تقدم و تأخر بالطبع ولیکن ممکن است هر دو به یک وجود موجود باشند کما این که علم و معلوم بالذات به یک وجود موجود هستند، یعنی ما در ذهن خودمان دو چیز نداریم، یکی صورت حرم مطهر، یکی علم به صورت و حرم مطهر، یک چیز است هم علم است هم معلوم است، پس در تقدم و تأخر بالطبع ممکن است هر دو به یک وجود موجود باشند.

      (سؤال: موجودی که در ذهن است آن هم تقدم و تأخر دارد آن جا که دیگر نیست دیگر فرض ندارد تقدم و تأخر) چرا تقدم (به یک وجود موجود …) تأخر و تقدم بالوجود ندارند، تقدم و تأخر بالطبع دارند، خاصیت تقدم و تأخر بالطبع همین است. ببینید علم بدون معلوم بالذات نمی‌شود اما معلوم بالذات نه عنوان معلوم بالذات، عنوان معلوم بالذات با علم که متضائفان هستند، متضائفان متکافئان هستند قوةً و فعلا (خودش …) خود معلوم متوقف بر علم نیست، چون معلوم که از صفات ذات تعلق نیست که محتاج به غیر باشد، علم است که از صفات ذات تعلق است (فرض این است که همان است ما به دو لحاظ نگاه می‌کنیم) خیر، به دو لحاظ نگاه نمی‌کنیم، دو چیز است (مثل وجود و موجود که دو چیز نیست) خیر، وجود و موجود اصلا یک چیز است، علم و معلوم این طور نیست، علم و معلوم دو چیز است (حتی بالذات) بله شما در ذهن دو چیز دارید به یک وجود موجود هستند لذا از معلوم‌تان ماهیت درست می‌شود، ماهیت انسان، اما از علم شما ماهیت علم درست می‌شود که ماهیت علم یک چیز دیگر است. ماهیت علم از کیفیات نفسانیه است، اما آن که معلوم است ماهیت انسان است، ماهیت انسان حیوان ناطق است لشیء غیر الکون فی الاعیانی، کونٌ بنفسه لدی الاذهانی. البته حق با شما است این یکی از مباحث مشکل و مهم علم است که فرق علم و معلوم بالذات و وجود ذهنی چیست، ولی الان همین که دارم برای شما می‌گویم علم از امور ذات تعلق است، متعلق می‌خواهد، معلوم که از امور ذات تعلق نیست آن دیگر متوقف بر چیزی نیست (علم نباشد معلوم بالذات هست؟) خیر، لذا به یک وجود موجود می‌شوند، اما از نظر عقلی علم است که متوقف بر معلوم است یا معلوم است که متوقف بر علم است، عقل این قدرت را دارد که می‌آید تفکیک می‌کند بین این دو، بله هر دو به یک وجود موجود هستند یک چیز هم بیشتر در ذهن من نیست ولیکن آیا علم متوقف بر معلوم است یا معلوم متوقف بر علم است وقتی عقل تحلیل می‌کند معلوم که متوقف بر علم نیست، علم است که متوقف بر معلوم است، این‌ها می‌شود تحلیل ذهنی که هر دو به یک وجود موجود هستند (چه وقت معلوم می‌شود، چه وقت معلوم به آن صدق می‌کند؟) معلوم است وقتی که علم باشد این چیزی است که روشن است معلوم متوقف بر علم است یا علم متوقف بر معلوم است؟ (هر دو متوقف بر هم هستند) پس دور است، پس بنا بر این باید علم برای کسی حاصل نشود (دو تا در واقع نیستند یک چیز هستند) آفرین! باز برگشتید به حرف، یعنی جری الحق علی لسانه من حیث لا یشعر (وقتی یک چیز باشند پس توقف هیچ کدام بر دیگری هم نیست چون دو چیز نیستند معلوم بالذات با علم یک چیز است) آثار آن متفاوت است، فرض این است که علم ماهیت آن کیف نفسانی است معلوم ماهیت آن حیوان ناطق است، چطور می‌توانید بگویید این دو هر دو ماهیت آن‌ها یکی است؟! انسان را علم پیدا کردم، ماهیت معلوم که انسان است چیست؟ حیوان ناطق است اما ماهیت علم چیست، ماهیت علم که حیوان ناطق نیست، ماهیت علم کیف نفسانی است. حالا یک مقدار این مباحث مباحث فلسفی و حکمت است خیلی به بحث ما ربطی ندارد ولیکن این جمله‌ای است که فکر می‌کنم که تا به حال صد بار بیشتر شنیدهاید که علم و معلوم تقدم و تأخر طبعی دارند و هر دو به یک وجود موجود هستند. تازه حالا این که مهم نیست در فلسفه ثابت می‌شود که عقل و عاقل و معقول متحد هستند، ما حالا فقط علم و معلوم را متحد می‌گیریم آن‌ها می‌گویند علم و معلوم و عالم، یعنی خود نفس هم با این‌ها یکی می‌شود. واقع مطلب «و ما أوتيتم من العلم إلا قليلا»[۳] همین علمی که همه دارند و همه هم با آن سر و کار دارند، شما همین جلد سوم اسفار را ببینید که چه معرکه‌ای است که همین علم چیست، بعضی اصلا معتقد هستند وقتی که من علم مثلا به این دیوار پیدا می‌کنم از ذهن من یک چیزی مثل نور می‌آید می‌رود می‌خورد به آن حالا می‌شود معلوم من، تا این جا پیش رفتند، بعد حالا علم به جزئیات چطور می‌شود علم به کلیات چطور می‌شود، بعد اصلا نسبت به باری تعالی علم را چطور ما تصور کنیم، علم به جزئیات دارد یا ندارد، اگر [علم به] جزئیات داشته باشد، جزئیات محل حوادث هستند متغیر هستند، علم که متحد با عالم است باید آن جا العیاذ بالله تغیر باشد. مشکلاتی است، و واقعا، حالا ان‌شاءالله خدا توفیق بدهد ان‌شاءالله این معارف را بگوییم این مشکلات را حضرت در خطبه نهج البلاغه همه را حل فرموده، در بحث … «و کمال توحیده نفی الصفات عنه»[۴] یا «عالم اذ لا معلوم له»،[۵] عالم است پروردگار متعال اذ لا معلوم، علم بدون معلوم اصلا یعنی چه، لذا هر جا بخواهید دست بیندازید نسبت به اخذ معارف الهیه دستت به جایی نمی‌رسد، آن کسی که می‌تواند انسان را به جایی برساند آن اهل بیت عصمت و طهارت [علیهم السلام] است، البته آن هم به قدری که ما بفهمیم، آن هم به قدری که برای ما رسیده، شما می‌دانید چقدر از اخبار و روایات ضایع شده، کتابخانه مرحوم شیخ طوسی را در بغداد آتش زدند، ابن ابی عمیر وقتی حبس شد همشیره او کتاب‌های او را دفن کرد که مبادا گیر بیفتد و کتاب‌ها از بین رفت، این قدر از معارف از بین رفته که چه، حالا همین‌هایی که به دست ما رسیده، نسبت به آنچه که از دست رفته چند درصد است. دو: «کلامنا صعب مستصعب لا یعرفه الا ملک مقرب او نبی مرسل او مؤمن امتحن الله قلبه للایمان» من می‌توانم چنین ادعایی داشته باشم، ملک مقرب که قطعا نیستم، نبی مرسل هم که هنوز نرسیدیم به جایی که ادعای نبوت کنیم، آن هم که نیستم «مؤمن امتحن الله قلبه للایمان»[۶] از کجا بدانم خدا کجا من را امتحان کرده نمره‌ام چند شده، پس باز یک مرحله این است که ما از همین‌هایی که به دست ما رسیده چقدر می‌فهمیم، این مرحله دوم است، مرحله سوم ما کل ما یدرک یمکن ان یقال، حالا یک عالم فرهیخته‌ای یک سری چیزهایی بفهمد باز نمی‌تواند همه آن را القاء کند، مخاطب ممکن است قابلیت را نداشته باشد، فضا قابلیت را نداشته باشد. بگذریم برگردیم به همین بحث‌های خودمان که می‌فهمیم که چه خبر است (به دو وجود وموجود باشد مثال آن چه بود؟) واحد و اثنین به دو وجود موجود هستند.ـ

      پس نکته دوم این شد که متقدم و متأخر بالطبع ممکن است به یک وجود موجود باشند.

      نکته ۳. ترکب موضوع حکم فعلی از تحقق موضوع و علم به آن

      نکته سوم این است که موضوع برای حکم فعلی من جمیع الجهات عبارت از دو چیز است: یک: حکمی که فعلی باشد من سایر الجهات، موضوع آن محقق باشد، شرائط آن محقق باشد، قیود آن محقق باشد. دو: و العلم التفصیلی به. پس موضوع فعلی من جمیع الجهات دو جزء دارد مثل موضوع مرکب می‌ماند، یک جزء آن فعلیت من جمیع الجهات است یک جزء آن علم به چنین حکمی است مثل جواز شهادت می‌ماند.

      شما اول قطع اگر به خاطرتان باشد این را خواندید؛ تارة قطع یأخذ در موضوع دلیل بما أنه تمام الموضوع مثل این که کسی نذر می‌کند مادامی که علم به حیات فرزندم داشته باشم صدقه می‌دهم، حالا کار به واقع ندارد، مادامی که این حالت نفسانی برای او موجود باشد که هراس نداشته باشد. تارة علم جزء الموضوع اخذ می‌شود مادامی که علم به حیات فرزندم داشته باشم صدقه می‌دهم یعنی فرزندم زنده باشد و علم به حیات او هم داشته باشم، پس زنده باشد علم نداشته باشم صدقه واجب نیست، علم داشته باشم در واقع زنده نباشد صدقه واجب نیست. صورت سوم هم این بود که علم یؤخذ طریقا محضا، فقط طریق برای موضوع است، کاشف از موضوع است.

      حالا در فعلی من جمیع الجهات موضوع حکم فعلی من جمیع الجهات مرکب از دو جزء است: یک فعلیت من سائر الجهات یعنی موضوع، شرائط، قیود موضوع، دو: علم تفصیلی به آن.

      نکته ۴. تحقق دو علم به یک وجود

      نکته چهارم این است که وقتی که ما علم پیدا کنیم تفصیلا به یک حکمی که فعلی من سایر الجهات است این جا من علم که پیدا کردم جزء الموضوع درست شده ولیکن همین که جزء الموضوع درست شد تنجز حکم را هم درست می‌کند با این که تنجز حکم متوقف بر این است که حکم فعلی باشد بعد علم به آن تعلق بگیرد؛ یعنی علمی که منجز حکم است متأخر است از علمی که جزء حکم است اما تأخر و تقدم این دو علم تقدم و تأخر طبعی است وقتی که تقدم و تأخر طبعی شد پس می‌شود هر دو به یک وجود موجود شوند، همین که من علم پیدا می‌کنم به موضوعی که فعلی من سایر الجهات است دو چیز درست می‌شود هم فعلیت من جمیع الجهات درست می‌شود، موضوع درست می‌شود، هم تنجز این حکم درست می‌شود.

      پس منافاتی بین فرمایشات مرحوم آخوند نیست، علم را می‌گوید دخیل در تنجز است، یعنی این علم دومی دخیل در تنجز است، آن علم که جزء الموضوع است آن منجز کن نیست، آن موضوع را فعلی می‌کند، حکم را فعلی می‌کند، علم دوم است که می‌آید حکم را منجز می‌کند ولیکن علم دوم و علم اول هر دو به یک وجود موجود می‌شوند. بنا بر این هیچ تنافی در فرمایشات مرحوم آخوند از این جهت نیست.

      (سؤال: ما قرار بود شک داشته باشیم و وقتی شک داشتیم ببینیم آیا این موضوع ما فعلی من جمیع جهات هست یا خیر، با علم تفصیلی پیدا کردن حالا علم اول یا علم دوم بگوییم موضوع شک نیست که بگوییم در مقام شک اگر موضوع …) شما اشکال‌تان یک چیز دیگر است ما الان در مقام رفع اشکال کسی بودیم که می‌گفت بین فرمایشات مرحوم آخوند تنافی است، این حل شد؛ شما یک اشکال دیگر دارید که آقا چطوری با علم تفصیلی شک هست، نیست، آن در مرحله کاشفیت است آن را ان‌شاءالله خواهم گفت. (اشکال ما این که آخوند یک جا می‌گوید در فعلیت دخیل است لا فی التنجز یک جا می‌گوید در تنجز دخیل است لا فی الفعلیة شما جواب می‌دهید این علمی که در فعلیت دخیل است یک علم است این علمی که در تنجز دخیل است یک علم دیگر است، این جواب شما است، درست است؟ حالا حرف این است شما عبارت مرحوم آخوند را به یک مطلبی تفسیر می‌کنید که از خود کلمات آخوند در فوائد الاصول و در تعلیقه رسائل و کفایه شاهدی ندارد، ظاهر عبارت مرحوم آخوند این است که همه جا یک معنا دارد، این تفسیر نیاز به شاهد دارد این جمع تبرعی است) شاهد این‌ها در خود کفایه بود، گفت فعلی من جمیع الجهات به این است که حکم فعلی باشد من سائر الجهات و علم تفصیلی به آن تعلق بگیرد، وقتی علم تفصیلی به آن تعلق گرفت تازه حالا فعلی من جمیع الجهات درست شد، بعد شما اشکال‌تان این بود که این علمی که این جا هست فعلی من جمیع الجهات را درست کرده این علم چطور تنجز را درست می‌کند، می‌گوید مشکلی ندارد به خاطر این که علمی که می‌خواهد تنجز را درست کند با علمی که جزء الموضوع است می‌خواهد فعلیت من جمیع الجهات را درست کند تقدم و تأخر آن‌ها بالطبع است، بالعلیه که نیست تا دو وجود بخواهد پس می‌شود به یک وجود موجود باشد، لذا مشکلی نیست.ـ

      (سؤال: با فعلیت موضوع حکم فعلیت پیدا می‌کند؟) در این جا بله، فعلیت موضوع… (فعلیت پیدا کرد می‌شود تنجز پیدا نکند موضوع هست حکم هست بگوییم منجز نیست) بله مثلا الان… (علم هست) خیر، علم اگر باشد که علم تنجز است (علم را جزء الموضوع گرفتید) خیر، علم را جزء الموضوع در کجا گرفتید؟ (علم به موضوع دارم یا ندارم طبق بیانات شما) حالا یک مرتبه دیگر؛ احکام دو قسم است: تارة احکام موضوع‌شان در آن علم اخذ نشده، تارة احکام موضوع‌شان در آن علم اخذ شده، جایی که حکم موضوع آن در علم اخذ نشده این جا علم دخیل در فعلیت نیست، علم دخیل در تنجز است، مثل چه؟ مثل «لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا»[۷] موضوع استطاعت است، علم جزء الموضوع نیست، لذا به مجردی که شما مستطیع شوید حج بر شما واجب است ولو شما علم نداشته باشید، چون علم ندارید معذور هستید لذا اگر بعد سال آینده علم پیدا کنید که سال گذشته مستطیع بودید می‌گویند حج بر تو مستقر شده بوده، پس حکم فعلی شده بود اما حکم بر شما منجز نبود. چرا؟ چون حجت نداشتیم، علم به حکم نداشتیم اما اگر موضوع ما، علم جزء الموضوع شود مثل مثالی که زدم من نذر کردم که هر وقت علم به حیات فرزندم داشتم صدقه بدهم این جا دو چیز لازم دارم: یکی حیات، یکی علم. حالا اگر علم به حیات زید پیدا کرد صدقه واجب می‌شود، حالا من اگر خواب باشم صدقه بر من واجب می‌شود؟ خیر، معذور هستم، ملتفت که باشم حکم بر من منجز می‌شود. پس دیدید علم دخیل بود جزء الموضوع بود ولی منجز حکم نشد، برای این که تنجز حکم احتیاج به التفات داشت که من ملتفت شوم، در ما نحن فیه موضوع حکم فعلی من جمیع الجهات دو جزء دارد: یکی فعلیت من سائر الجهات، یکی علم؛ علم که پیدا شود تازه موضوع حکم فعلی من جمیع الجهات درست می‌شود، من یک علم دیگر می‌خواهم برای این که این حکم منجز شود، این علم را پیدا کردم، آن علمی که می‌خواهد این حکم را منجز کند با علم به جزء الموضوع به یک وجود می‌شوند موجود.ـ

      تا این جا پس اشکالی در فرمایش مرحوم آخوند نیست.

      مرحوم ایروانی یک اشکالی دارد می‌گوید این حرف شما بنا بر این ما باید دو تا علم داشته باشیم: یک علم داشته باشیم به حکم، یک علم دیگر داشته باشیم باز به این حکم، دو تا علم اصلا نیست. این یک اشکال دیگر است فردا ان‌شاءالله.

      و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.



      ۱) أن للتكليف بعد ما لم يكن شيئا مذكورا يكون مراتب من الثبوت: (الأولى) ثبوته بمجرد ثبوت مقتضية من دون إنشائه و تشريعه. (الثانية) ثبوته به مع إنشائه من دون فعلية بعث أو زجر، ككثير من الأحكام في صدر الإسلام مما لم يؤمر النبي بتبليغه و إظهاره. (الثالثة) ثبوته به مع فعلية البعث أو الزجر، من دون قيام الحجة عليه، فلا يكون على مخالفته استحقاق‏ ذم‏ من‏ العقلاء و لا عقوبة من المولى. (الرابعة) ثبوته به مع قيامها عليه، فيستحق على مخالفة العقوبة. فوائد الاصول ص۸۱

      ۲) و من هنا انقدح أنه لا فرق بين العلم التفصيلي و الإجمالي إلا أنه لا مجال‏ للحكم الظاهري مع التفصيلي فإذا كان الحكم الواقعي فعليا من سائر الجهات لا محالة يصير فعليا معه من جميع الجهات و له مجال مع الإجمالي فيمكن أن لا يصير فعليا معه لإمكان جعل الظاهري في أطرافه و إن كان فعليا من غير هذه الجهة فافهم. كفاية الأصول (طبع آل البيت) ص۳۵۸

      ۳) الإسراء ۸۵

      ۴) الكافي (ط ـ الإسلامية) ج‏۱ ص۱۴۰

      ۵) الكافي (ط ـ الإسلامية) ج‏۱ ص۱۴۱

      ۶) كتاب سليم بن قيس الهلالي ج‏۲ ص۵۶۳

      ۷) آل عمران‏ ۹۷

      دیدگاه‌ خود را بنویسید

      نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

      پیمایش به بالا