بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
«احذر من الناس ثلاثة الخائن و الظلوم و النمام». از سه کس بپرهیز: یکی خائن، یکی ظلوم و ظلم کننده و یکی هم سخن چین و نمام. این حدیث خیلی عجیبی است نثر الدرر!
حالا خود روایت تعلیل دارد «لأن من خان لك خانك» خیلی عجیب است کسی اگر برای تو، به نفع تو خیانت کند، یک روزی هم به نفع دیگری به تو خیانت خواهد کرد. همین را اگر بعضی بفهمند چقدر عوض میشود جامعه.
«و من ظلم لك سيظلمك» کسی که به خاطر تو بر دیگری ظلم کند این معلوم میشود که ابائی از ظلم کردن ندارد یک روزی هم به نفع دیگری به تو ظلم میکند. این را هم اگر بعضی میفهمیدند خیلی دنیا عوض میشد.
«و من نم إليك سينم عليك»[۱] کسی که از دیگران پیش تو سخنچینی میکند این مال تو را هم سخنچینی پیش کسی دیگر خواهد کرد. خیلی عجیب است روایات! گاهی وقتها یک شخصی که حالا یک شخصیتی دارد، مقامی دارد، وجاهتی دارد، افرادی میآیند پیش او سخنچینی برای او میکنند، نسبت به بعضی تصمیماتی میگیرد خبر ندارد که فردا باز یک عده دیگر از این سخنچینی میکنند. واقعا این جمله را نمیشود گفت با طلا نوشت، چیزی نیست که بخواهد این جمله را با آن نوشت، باید گفت این جمله را باید با قلب مؤمن نوشت، قلب مؤمن است که میتواند اینها را در خودش جا بدهد و بگیرد و عمل کند.
«لأن من خان لك خانك» چقدر زیبا، مختصر، پُر محتوا! من نمیخواهم تطبیق کنم، این تطبیق دارد در همه مراحل، یعنی همان طور که در جلسه قبل گفتم این نسبت به خود شخص قابل تطبیق است، نسبت به خانواده قابل تطبیق است. اگر فرزند شما به خاطر شما خیانت کرد بدان یک روزی هم علیه شما خیانت خواهد کرد، دلخوش نباش که فرزندت به جهت شما و به رعایت شما خیانت کرده، خانواده را بگیر، جامعه تحصیل را بگیر، جامعه کار را بگیر، شهر را بگیر، مملکت را بگیر. «ومن ظلم لك سيظلمك و من نم إليك سينم عليك».
امیدوار هستیم که انشاءالله به حرمت و عنایت خود اهل بیت عصمت و طهارت [علیهم السلام] مورد عمل به دستورات دین قرار بگیریم انشاءالله.
روایات اهل بیت علیهم السلام را وقتی مطالعه میکنید یا وقتی میخواهید برای مردم بگویید، روایت اهل بیت عصمت و طهارت را مثل خورشید ببینید، مثل شمع نبینید. مقصودم این است که تارة این روایت را خود آن را میبینید همین معنای تحت اللفظی آن، این میشود دیدن کلام به مثل دیدن شمع و به اندازه نور شمع هم نصیب شما میشود، بیشتر نصیب تو نمیشود اما اگر این کلام را به منزله یک خورشیدی دیدی، خورشید ببینید چه نورافشانی دارد، خورشید عقیق را در دل کوه درست میکند، فیروزه را دل کوه درست میکند، حیوان را پرورش میدهد، گیاه را پرورش میدهد، انسان را پرورش میدهد، کرات پرورش پیدا میکنند، این خورشید یک موجودی است که به جهات مختلف فائده میرساند و به جهات مختلف اشعهپراکنی دارد. شما کلمات اهل بیت عصمت و طهارت را مثل خورشید ببینید، اگر مثل خورشید ببینید دیگر میبینید خیلی معانی بسیار وسیعی پیدا میکند، در مورد همین جمله در مورد مرکب انسان هم صادق است، در مورد رفیق انسان صادق است. جملات اهل بیت عصمت و طهارت را این را در نظر داشته باشیم همیشه مثل خورشید ببینید، نه مثل شمع، اگر مثل خورشید ببینید طور دیگری استفاده میکنید و طور دیگری میتوانید به مردم ارشاد کنید و در عمل به آن هم و در فهم آن هم باز باید از خودشان کمک خواست، چون کلمات اهل بیت عصمت و طهارت یک مقدار آن اکتسابی است باید آدم درس بخواند چیزی یاد بگیرد ولی یک مقدار آن تفضلی است، تفضل است واقعا. شما ببینید یک روایت را شما ده مرتبه خواندید یک مقدار چیزهایی فهمیدید یکی دیگر همان روایت را برای شما میخواند یک چیزهایی میگویید که اصلا میگویی عجب اینها هم از همین روایت در میآمد!، علی ای حال بگذریم.
***
برگردیم به بحث خودمان.
اشکال ۶. از مرحوم ایروانی
اشکال ششمی که از مرحوم ایروانی بر مرحوم آخوند شده شبیه به اشکال قبل است از جهتی و جواب آن هم همانند جواب از اشکال قبل است.
توضیح اشکال این است که ایشان میفرماید مرحوم آخوند فعلیت حکم را به تعلق علم تفصیلی به حکم قرار داد، فرمود اگر علم تفصیلی به حکم تعلق بگیرد این جا حکم میشود حکم فعلی و دیگر مرتبه حکم ظاهری در آن نیست. عبارت مرحوم آخوند هم این بود:
«و من هنا انقدح: أنه لا فرق بين العلم التفصيلي و الإجمالي، إلا أنه لا مجال للحكم الظاهري مع التفصيلي، فإذا كان الحكم الواقعي فعليا من سائر الجهات لا محالة يصير فعليا معه» یعنی مع علم التفصیلی «من جميع الجهات» ولیکن «و له مجال مع الإجمالي»[۲] یعنی برای حکم ظاهری مجال هست با علم اجمالی.
پس از یک طرف مرحوم آخوند فرمود که در فعلیت حکم علم تفصیلی لازم است از آن طرف ما برای تنجز یک حکم شرعی احتیاج داریم به قیام حجت بر آن حکم شرعی حالا علم وجدانی باشد یا علم تعبدی. در نتیجه لازم میآید تعلق علم به علم، چرا؟ چون موضوع ما فعلی من سائر الجهات بود به آن ضمیمه شد علم تا بشود فعلی من جمیع الجهات حالا تازه حکم فعلی درست شده، برای این که این حکم فعلی به سر حد تنجز برسد باید یک علم به آن تعلق بگیرد پس لازم میآید تعلق علم به علم و این صحیح نیست.
صحیح نیست به این معنا که علم به علم تعلق میگیرد به این معنا که مثلا شما علم دارید که علم اصول دارید، این یک حرف است ولیکن در مثل بحث ما دو علم نیست، علم به علم نیست که علم تعلق بگیرد به علم یا به تعبیر ایشان میگوید اگر هم خواستی این طور بگو لازم میآید تعلق دو علم به حکم، چون یک حکم که بیشتر نداریم، یک علم به آن تعلق گرفته، علم دوم هم باز به همان تعلق گرفته پس لازم میآید تعلق دو علم به حکم.
(سؤال: مگر اشکال دارد مثل توارد علتین بر معلول واحد…) خیر، یک معلوم که به دو علم معلوم نیست، یک معلوم به یک علم معلوم است (از باب تحصیل حاصل است؟) خیر، أشد از تحصیل حاصل است لازم میآید شیء واحد به دو وجود موجود شود، از تحصیل حاصل بدتر است، (شیء واحد چیست در این مثال) خود حکم (این جا از دو تا علم یکی از آنها را دارد) خیر، دو تا علم است یک علم را ما لازم داریم که تعلق بگیرد به حکم برای این که حکم را فعلی کند، باز یک علم دیگر لازم داریم که تعلق بگیرد به همان حکم که حکم را منجز کند چون حکم تا متعلق علم نشود و قائم نشود بر آن حجت مثل علم که منجز نمیشود (همان علم که آمد منجز نمیشود) خیر، فرض این است که آن فعلی کرده آن را مرحله تنجز در نزد مرحوم آخوند مرحله بعد است.ـ
حالا عبارت ایروانی را بخوانیم؛ «و يتجه على المصنف ره بأن التنجيز لا محيص له من علم يتعلق بحكم فعلي» اصلا نظر مرحوم آخوند این است که تنجز حکم به تعلق علم است به حکم فعلی «فلو كانت فعلية الحكم بالعلم» اگر فعلیت حکم به علم باشد «فلا بد من علم آخر يتعلق بما صار فعليا بالعلم الأول ليكون هذا العلم الثاني منجزا له» تا منجز آن باشد «و إلا فيمكن أن يبلغ الحكم مرتبة الفعلية التامة بالعلم الأول» چون علم دومی نیامد «و لا يبلغ مرتبة التنجز» پس علم دومی را هم ما لازم داریم «لعدم العلم بأن العلم الأول أثر في وصوله إلى مرتبة الفعلية» چون تا شما علم به حکم فعلی پیدا نکنید که برای شما معلوم نمیشود که این حکم حکم فعلی هست «حتى يكون الحكم الفعلي قد تعلق به العلم، و ما لم يكن كذلك لا يعقل التنجز، مع انه في موارد تعلق العلم بالأحكام ليس إلا علم واحد، و هو الذي ينجز الأحكام، فيعلم ان متعلقه هو حكم فعلي تام…».[۳] این هم اشکال مرحوم ایروانی.
(سؤال: فرمودید شیء واحد به دو وجود موجود میشود یعنی چه؟) اگر یک شیء بخواهد به دو علم معلوم باشد یعنی در ضمن باید به دو وجود موجود باشد (بگویید بنویسیم شما مجمل میگویید رد میشوید ما نمیفهمیم) فرض این است که شما فیلسوف هستید دیگر (هستیم قدر شما نیستیم) باشد توضیح میدهیم؛ این که یک شیء نمیتواند به دو علم معلوم باشد. توضیح آن عبارت از این است که معلوم شدن شیء یعنی موجود شدن شیء در ذهن به علم است، شما وقتی علم پیدا میکنید به ضریح مطهر حضرت معصومه علیها سلام صورت ضریح در نفس شما موجود میشود، قبل از آن موجود نبود حالا موجود میشود حالا اگر بخواهد همین صورت ضریح که در ذهن شما الان موجود است مجددا باز علم به آن تعلق بگیرد یعنی باید همین صورت ضریح مجددا موجود شود و یک ماهیت یک وجود بیشتر ندارد، هر ماهیتی به یک وجود موجود میشود، یک ماهیت دو وجود ندارد، لذا همان طور که در جهان خارج امکان تحقق یک ماهیت به دو وجود خارجی نیست، در باب علم و وجود ذهنی هم امکان یک موجود ذهنی به دو علم نیست. حالا مرحوم آخوند با این بیانی که فرمود، یک حکمی داریم ما وجوب صلاة، یک حکمی داریم حفظ دماء شیعه، این حکم را ایشان میگوید باید علم به آن تعلق بگیرد که فعلی شود، باز علم به همین تعلق بگیرد تا منجز شود لازم میآید تعلق دو علم به یک شیء واحد.
(سؤال: اشکال در آن واحد است من الان تصور میکنم ضریح حضرت معصومه…) بله آن که عیب ندارد، میشود صد تا آدم تصور کنید (مبدأ و معاد معلوم است به علم عقلی به علم شهودی و به علم وحیانی چه ایرادی دارد) سه رقم علم است، یک رقم علم نمیشود متعدد باشد نسبت به یک شیء، شما نسبت به یک شیئی، نسبت به نفس خودت هم علم حصولی داری هم علم حضوری داری هر دو آنها ممکن است چون دو رقم علم است، دو نوع علم است، یک نوع علم با یک معلوم تعدد برنمیداد.ـ
جواب والد معظم از اشکال
والد معظم مد ظله العالی از اشکال مرحوم ایروانی جواب دادند که مطابق با همانی است که در بحث دیروز گفتیم.[۴]
ایشان میفرماید که فعلیت حکم تنها و تنها متوقف است بر فعلیت موضوع، امر آخری در فعلیت حکم دخیل نیست. نهایت تارة موضوع ما یا بسیط است یا اگر مرکب هست یک جزء آن علم نیست در این جا تحقق موضوع به وجود خارجی موضوع است؛ مثلا کسی که نذر کرده تصدق را برای حیات فرزند خود، این جا موضوع وجوب تصدق حیات فرزند است جزء آخری ندارد، همین که در متن واقع فرزند حی باشد وجوب تصدق میآید.
تارة موضوع حکم جزء دارد و جزء آن علم به آن شیء است، طرف این طور نذر کرده گفته هر وقت بچهام زنده بود و علم به حیات او داشتم صدقه میدهم. پس زنده بودن تنها موضوع وجوب تصدق نیست، علم به حیات هم بدون این که واقع داشته باشد موضوع وجوب تصدق نیست هر دو باید باشد این جا باید علم پیدا شود به حیات زید بعد که علم به حیات زید پیدا شد حالا وجوب تصدق مترتب میشود.
در ما نحن فیه این طور است؛ در ما نحن فیه حکم ما که عبارت است از حکم فعلی من جمیع الجهات دو جزء دارد: یک جزء آن فعلیت از سائر جهات است، موضوع آن محقق باشد، شرائط آن محقق باشد الی آخر. یک جزء آن علم به حکم است. تازه این دو تا که درست شود حکم فعلی درست شده. بعد علم دیگری باید تعلق بگیرد به این حکم فعلی تا این حکم فعلی بشود منجز، نهایت این علم دوم تأخر آن نسبت به علم اول تأخر طبعی است همان طور که دیروز توضیح دادم. چرا؟ چون متعلق آن عبارت است از فعلی من سائر الجهات به اضافه علم، وقتی که تقدم و تأخر طبعی شد میشود متقدم و متأخر بالطبع به یک وجود موجود شود، لذا به یک علم که به وجوب حفظ دماء حاصل میشود هم حکم فعلی میشود هم حکم فعلی منجز میشود.
بله، اگر [رابطهی] بین این دو علم علت و معلول بود، تقدم و تأخر تقدم و تأخر علی بود، در علت و معلول نمیشود علت و معلول به یک وجود موجود شود لذا مشکل داشتیم ولی تقدم و تأخر علی نیست همان طور که دیروز توضیح دادیم تقدم و تأخر بالطبع است پس قابل این هست که به یک وجود موجود شود.
(سؤال: چطور به یک وجود موجود میشوند اگر…) همین که یک علم پیدا میکنیم به وجوب حفظ دماء شیعه به این علم هم حکم فعلی شده هم دیگر گردنگیر من شده، تمام شد (مگر متقدم و متأخر نیست) متقدم و متأخر است چرا، روی نظر مرحوم آخوند متأخر و متقدم است، فرض این است که میخواهیم اشکال مبنایی نکنیم، مرحوم آخوند مرتبه تنجز را متأخر از مرتبه فعلیت میداند (مگر ذات تقدم و تأخر شیئیت را اقتضا نمیکند که دو شیء باشد) خیر، دو شیء اقتضاء کردن آن در تقدم و تأخر زمانی است، در تقدم و تأخر علی است ولی در تقدم و تأخر بالطبع اقتضا نمیکند که دو شیء موجود به دو وجود علی حده باشد بله (چه چیزی مقدم است چه چیزی متأخر است) عجیب است! تقدم و تأخر طبعی را پس شما متوجه نشدید یعنی چه، اشکال آن جا است و الا تقدم و تأخر طبعی خاصیت آن این است که متقدم و متأخر به یک وجود میتوانند موجود باشند مثل علم و معلوم (مگر یک و دو تقدم و تأخر طبعی ندارند) دو وقتی که موجود بود یک در ضمن آن به دو وجود موجود است؟! به یک وجود موجود است دیگر. علم و معلوم مثال واضح آن.ـ
تا این جا اشکالاتی که بر مرحوم آخوند شده بود شش اشکال همه مورد مناقشه واقع شد.
حق در اشکال بر مرحوم آخوند
حق در اشکال [دو اشکال است:
اشکال ۱. لزوم تناقض در حکم عقل
اشکال اول] عبارت است از لزوم تناقض در حکم عقل. به چه بیان؟ به این بیان که چند نکته را باید در نظر داشت:
نکته ۱. موضوعیت حکم فعلی برای اطاعت و عصیان
نکته اول این است که حکم انشایی موضوع برای حکم عقل و ادراک عقل به لزوم اطاعت و حرمت معصیت نیست ولو علم تفصیلی به آن تعلق بگیرد؛ مثلا الان شما علم تفصیلی دارید به وجوب حج بر مستطیع «لله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا»[۵] وجوب اطاعت و حرمت معصیت برای شما میآورد؟! نمیآورد. پس حکم انشایی موضوع برای حکم عقل و ادراک عقل به لزوم اطاعت و حرمت معصیت نیست حتی اگر علم تفصیلی به آن تعلق بگیرد، [اما اگر به مرحله فعلیت برسد از باعثیت و زاجریت تخلف نمیکند و موضوع میشود برای اطاعت و عصیان در صورتی که حکم به مکلف واصل بشود به علم یا علمی.]
نکته ۲. فعلیت حکم به فعلیت موضوع
نکته دوم این است که حکم همیشه مترتب بر موضوع واقعی است وقتی میفرماید الخمر حرامٌ خمر واقعی حرام است چه شما بدانید چه شما ندانید مگر این که در مورد موضوع حکم علم اخذ شود مثل باب شهادت که فرموده اذا علمت فاشهد.[۶]
در نتیجه اگر حکم روی موضوع واقعی رفته باشد ما برای فعلیت حکم علم به موضوع را لازم نداریم، تحقق موضوع را خارجا لازم داریم لذا اگر شخص خارجا مستطیع باشد، وجوب حج بر او میشود فعلی ولو علم به استطاعت نداشته باشد ولو علم به وجوب حج نداشته باشد. چرا؟ چون موضوع وجوب حج در آن علم اخذ نشده، موضوع وجوب حج واقع استطاعت است. لذا یک بحث مهمی در باب حج پیش آمده میگویند اگر کسی مستطیع باشد اما خبر نداشته باشد حج نرود بعد حج بر او مستقر میشود. البته نظر بعضی هم این هست که حج بر او مستقر نیست ولی عدهای میگویند حج بر او مستقر میشود یا احتیاط واجب دارند که حج بر او مستقر میشود یعنی باید متسکعا حج برود. اما اگر جزء موضوع علم قرار گرفت ما در فعلیت موضوع احتیاج داریم به تحقق علم. این هم نکته دوم.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
۱) تحف العقول ص۳۱۶
۲) كفاية الأصول (طبع آل البيت) ص۳۵۸
۳) نهاية النهاية في شرح الكفاية ج۲ ص۱۲۴
۴) و فيه أن العلم يفترق عن سائر ما يكون دخيلا في فعلية الحكم الشرعي، إذ فيها يكون الحكم البالغ إلى مرتبة الفعلية مجهولا يحتاج تنجزه على المكلف بوصوله إليه بالعلم أو العلمي، وذلك بخلاف ما إذا كان العلم دخيلا فيها، ضرورة أنه لو كان العلم دخيلا في فعلية الحكم لصار الحكم بحصوله منجزا عقلا، حيث إنه بفعليته صار واصلا إلى المكلف وتنجز عليه عقلا بوصوله ، إذ به يتحقق ما هو دخيل في فعليته شرعا ويحصل ما هو دخيل في تنجزه عقلا، ففعلية الحكم إذا كان بغير العلم كانت للحكم مرتبة رابعة على مبناه بخلاف ما إذا كانت فعليته بحصول العلم فتكون فعليته وتنجزه في مرتبة واحدة من دون أن تكون له مرتبة رابعة فما ذكرت من المناقشة في كلامه غير وارد. تحف العقول فی علم الاصول ج۲ ص۲۳
۵) آل عمران ۹۷
۶) عن أبي عبد الله علیه السلام قال: لا تشهدن بشهادة حتى تعرفها كما تعرف كفك. … قال الصدوق و روي أنه لا تكون الشهادة إلا بعلم من شاء كتب كتابا أو نقش خاتما. وسائل الشيعة ج۲۷ ص۳۴۱