بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین سیما بقیة الله فی الارضین و اللعن علی اعدائهم الی یوم الدین
اگر به خاطرتان باشد بحث ما در اصالة الاشتغال بود یعنی در باب علم اجمالی که آیا علم اجمالی نسبت به اطراف خودش تا چه مقدار اثر دارد و تنجیز میکند همه اطراف را یا بعضی اطراف را، آیا مخالفت قطعیه فقط حرام است یا علاوه بر این که مخالفت قطعیه حرام است، موافقت قطعیه هم لازم است. در این باب نظریاتی را طرح کردیم. نظر مرحوم شیخ[۱] قدس سره، نظر مرحوم آخوند.[۲] آخر نظری که طرح شد نظر مرحوم نائینی[۳] قدس سره بود که اگر به خاطرتان باشد ایشان فرمودند که جریان اصول محرزه در اطراف علم اجمالی صحیح نیست چون موجب میشود برای تعبد به دو احرازی که علم داریم که مخالف با احراز وجدانی است و از این مشکله که مشکله مهمی هم بود والد معظم به تفصیل جواب فرمودند.[۴]
نظر مرحوم اصفهانی
نظریهای را که وارد میشویم نظریه مرحوم اصفهانی قدس سره هست. ایشان در این تعلیقه مطالبی دارد.
۱. بیان مقدمات
مطلب اول مقدماتی است که در این بحث باید توجه داشت.[۵]
مقدمه ۱. محال بودن انشا بدون داعی و غرض
مقدمه اول عبارت از این است که انشاء یک فعل اختیاری شخص و مولا است و هر فعل اختیاری مسبوق به داعی و غرض است و دواعی در انشاء مختلف است، گاهی انشاء میکند به داعی جعل داعی که از آن تعبیر میشود به وجوب، گاهی انشاء میکند به داعی جعل زاجر که از آن تعبیر میشود به حرمت. پس خلاصه مقدمه اول که مکررا توضیح دادیم و دیگر احتیاج به توضیح ندارد این است که انشاء همیشه به یک داعی هست.
مقدمه ۲. فعلیت انشاء به فعلیت داعی آن
مقدمه دوم عبارت از این است که انشاء به هر داعی که باشد فعلیت آن انشاء وقتی است که آن داعی به فعلیت برسد؛ مثلا اگر انشاء به داعی امتحان است چه وقت این انشاء به فعلیت میرسد؟ وقتی که آن داعی و غرض به فعلیت و تحقق برسد؛ مثلا در باب امر امتحانی مثل امر به حضرت ابراهیم علی نبینا و آله علیه الصلاة و السلام نسبت به ذبح اسماعیل علی نبینا و آله علیه الصلاة و السلام این انشاء و امر به داعی امتحان بود چه وقت این انشاء فعلیت پیدا میکند؟ وقتی که حضرت قام بفعل الذبح یعنی وقتی که آن داعی تحقق پیدا بکند، همین طور اگر انشاء به داعی بعث باشد چه وقت این انشاء فعلیت پیدا میکند؟ وقتی که داعی انشاء، غرض از انشاء که عبارت است از انبعاث آن به فعلیت برسد. حالا میگوییم این بعث به فعلیت رسیده است کذلک در باب زجر، در باب نهی، انشاء به داعی زجر فعلیت آن به فعلیت انزجار است و هکذا. و بعبارة اخری در یک جمله اگر بخواهیم خلاصه کنیم چون انشاء به داعی خاصی است فعلیت آن به فعلیت آن داعی خواهد بود. این هم مقدمه دوم که روشن است و حرفی در آن نیست.
مقدمه ۳. ملازمت فعلیت بعث با امکان انبعاث
اما مقدمه سوم عبارت از این است که بعث وقتی به سر حد فعلیت میرسد که امکان انبعاث برای مکلف باشد، قابلیت انبعاث برای مکلف باشد. چون اگر به خاطرتان باشد بارها گفتیم که بعث و انبعاث خارجی متضائفان هستند، المتضائفان متکافئان قوة و فعلا. لذا در خارج بعث خارجی همان و انبعاث خارجی همان. اما در باب بعث انشائی، بعث انشائی ملازم با انبعاث خارجی نیست و الا اگر این طور باشد ما باید بگوییم عاصی معذور است. چرا؟ چون میگوییم عاصی که انبعاث ندارد وقتی انبعاث منتفی بود کشف میکنیم از باب قاعده تضایف که بعث نسبت به آن هم منتفی است، وقتی بعث نسبت به آن منتفی بود پس بعثی نداشته، تکلیفی نداشته تا بگوییم عصیان محقق شده. این یک وجهی است که قبلا نداشتیم و به آن اشاره نکرده بودیم برای این که اثبات کنیم بعث انشائی مضائف آن امکان انبعاث است نه انبعاث خارجی. ما الدلیل علیه؟ میگوییم اگر بنا باشد که انبعاث خارجی مضائف آن باشد پس اگر انبعاث خارجی نبود بر طبق قانون تضائف باید بگوییم بعث هم نیست، وقتی بعث نبود یعنی تکلیف نیست وقتی تکلیف نبود پس عصیان محقق نخواهد بود.
لذا نتیجه مقدمه سوم این است که بعث زمانی به سر حد فعلیت میرسد که امکان انبعاث برای مکلف باشد.
مقدمه ۴. توقف امکان انبعاث بر وصول
مقدمه چهارم؛ حالا ببینیم آیا امکان انبعاث و قابلیت انبعاث متوقف بر چیست؟ شکی نیست که امکان انبعاث و قابلیت انبعاث در صورتی است که بعث واصل به مکلف بشود تکلیف واصل به مکلف بشود اگر بعث، زجر، تکلیف واصل به مکلف شد و مکلف خالی از موانع عبودیت بود حالا این جا این شخص مکلف متحرک میشود، منبعث میشود، منزجر میشود، پس امکان انبعاث متوقف است بر وصول تا وقتی که وصول نباشد امکان انبعاث نخواهد بود.
۲. اشکال بر مرحوم آخوند
از این چهار مقدمهای که گفتیم حالا مرحوم اصفهانی قدس سره طرح اشکال میفرماید بر استاد خودش مرحوم آخوند اعلی الله مقامه.[۶]
مرحوم آخوند اگر به خاطرتان باشد برای حکم چهار مرتبه قائل شدند، اقتضاء، انشاء، فعلیت، تنجز؛ یعنی فعلیت را بعد از انشاء قرار دادند و قبل از تنجز یعنی بعد از انشاء قرار دادند و قبل از وصول. پس مرحوم آخوند میفرماید انشاء فعلی است، بعث فعلی است، زجر فعلی است قبل الوصول و مرحوم اصفهانی قدس سره با این چهار مقدمه اثبات فرمود که فعلیت بعث قبل الوصول معقول نیست. چرا؟ چون فعلیت بعث مضائف آن امکان انبعاث است، امکان انبعاث هم متوقف بر وصول هست. لذا این جا اشکال میکند بر مرحوم آخوند، چرا شما این جا فعلیت را بعد از انشاء قبل الوصول قرار دادید، فعلیت به وصول محقق میشود نه قبل الوصول.
و بعبارة اخری که این عبارت هم در بعضی از تعبیرات مرحوم اصفهانی پیدا میشود حالا گاهی وقتها یک معنای متفاوتی شاید از آن اراده بشود؛ میفرماید ما یک فعلیت من قبل المولی داریم و یک فعلیت من قبل العبد داریم، فعلیت من قبل المولی به نفس انشاء محقق میشود، فعلیت من قبل العبد تا وصول نباشد محقق نمیشود، پس شاید خلط کردند بعضی که فعلیت را قبل الوصول تمام دانستند، آن فعلیتی که قبل الوصول تمام میشود فعلیت من قبل المولی است نه فعلیت من قبل العبدی که موجب تحریک مکلف، انبعاث مکلف و انزجار مکلف میشود بنا بر این آنچه که مرحوم آخوند فرمود که فعلیت قبل از تنجز است، انشاء قبل از تنجز مؤثر نیست در انبعاث و انزجار تا ما بگوییم در آن جا بعث و زجر فعلی شده است.
تا این جا دو مطلب را گفتیم: یک مطلب مقدماتی بود که ذکر کردیم، مطلب دوم اشکالی بود که مرحوم اصفهانی بر مرحوم آخوند داشت.
۳. دلیل بر عدم انشاء به داعی جعل داعی مصداقا لجعل الداعي حقيقة
اما مطلب سوم[۷] عبارت از این است که چه دلیلی است بر این که شما میفرمایید انشاء به هر داعی که باشد وقتی آن انشاء به فعلیت میرسد که آن داعی مصداق پیدا بکند پس انشاء به داعی جعل داعی انما یکون مصداقا برای این داعی در وقتی که این داعی محقق بشود یعنی انبعاث محقق بشود، یعنی حکم واصل به مکلف بشود، به چه دلیل این حرف را میزنید؟
دو وجه برای این مطلب هست:
وجه ۱. عدم تعقل دعوت الا به صورت علمیه
وجه اول این است که اساسا همان طور که توضیح دادیم فعلیت بعث لا معنی لها الا با امکان انبعاث. روی قانون تضائف که توضیح دادیم، اگر بخواهد بعث فعلی باشد باید مضائف آن هم فعلی باشد یعنی امکان انبعاث محقق باشد.
از آن طرف هم امکان انبعاث همیشه از صورت علمیه است نه از وجود خارجی، این مطلب را تا به حال چندین بار توضیح دادیم که انسان متأثر از صور علمیه خودش هست نه از وجود خارجی، لذا اگر شخصی در کمال تشنگی است و کنار او آب است ولیکن او خبر ندارد، علم به این که آب در کنار او است ندارد، در این جا اصلا متحرک به سمت آب نمیشود و از تشنگی میمیرد. چرا؟ چون فاقد صورت علمیه آب است، از آن طرف شخص تشنهای که سراب را آب میبیند، صورت علمیهای که در نزد او هست، صورت علمیه آب است ولیکن واقعیت آب نیست، به سمت سراب میدود و پیش میرود جهت همه اینها این است که انسان متحرک از صورت علمیه است.
پس فعلیت بعث به امکان انبعاث شد، امکان انبعاث از صورت علمیه است نه از وجود خارجی، نتیجه دیگر روشن شد، مادامی که علم به بعث حاصل نشود، امکان انبعاث از مکلف نیست لذا نتیجه میگیریم که فعلیت بعث متوقف بر وصول است. این وجه اول، چون امکان انبعاث متوقف بر وصول شد.
وجه ۲. عدم تحقق دعوت الا به اعتبار عقوبت
وجه دوم برای این که در فعلیت انشاء وصول لازم است، در مورد ما و الا انشاء به هر داعی که باشد اگر آن داعی محقق شد، آن انشاء به فعلیت رسیده. حالا چون انشاء ما به داعی بعث است مثال در باب بعث میزنیم و الا گفتیم اگر انشاء به داعی امتحان باشد فعلیت انشاء به داعی امتحان باشد، فعلیت انشاء به داعی امتحان متوقف بر تحقق داعی است که تحقق آن امتحان است.
وجه دومی که قابل برای استدلال است این است که عامه مردم الا أوحدی از ناس انبعاث و انزجار آنها نسبت به تکالیف شرعیه به جهت خوف از عذاب یا شوق الی الثواب است، آن یک نفر بود که فرمود ـ حالا یک نفر را که میگوییم یعنی خود ایشان و کسانی که مثل او هستند، اولاد او، حضرت رسول [صلی الله علیه و آله و سلم]، حضرت زهرا علیها السلام ـ که عرضه داشت به پروردگار متعال: الهی «ما عبدتك خوفا من نارك و لا شوقا إلى جنتك و لكن رأيتك أهلا للعبادة فعبدتك».[۸] پس عامه مردم انبعاث و انزجارشان به جهت خوف از عذاب یا شوق به ثواب است و این انبعاث و انزجار متوقف بر این است که برای این انسان قبح عقاب بلابیان جاری نشود چون این انسان متوجه هست هر جایی که ببیند قبح عقاب بلابیان جاری هست داعی ندارد آن جا برای این که خودش را به زحمت بیندازد و دنبال انجام عملی یا ترک عملی باشد. پس انبعاث و انزجار متوقف میشود بر عدم جریان قبح عقاب بلابیان. شما بگویید عدم جریان قبح عقاب بلابیان یعنی همان برائت عقلیه که مؤمّن این آدم هست چه وقت جاری نمیشود؟ وقتی که بیان باشد، پس تا بیان نباشد تحریکی نیست، تا بیان نباشد انبعاث و انزجاری نیست. لذا به این وجه هم ثابت میشود که فعلیت تکلیف، فعلیت بعث، فعلیت انزجار متوقف بر امکان انبعاث و امکان انزجار است یعنی متوقف است بر وصول بعث و وصول زجر.[۹]
حالا از این جا باز مرحوم اصفهانی یک مطلب و اشکال دیگری طرح خواهند کرد که در جلسه آینده خواهم گفت انشاءالله.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
۱) فرائد الأصول ج۲ ص۲۰۰
۲) كفاية الأصول (طبع آل البيت) ص۳۵۸
۳) أجود التقريرات ج۲ ص۲۳۷ -۲۴۱
۴) تحف العقول فی علم الاصول ج۲ ص۳۳ – ۴۰
۵) منها: أن الانشاء بلا داع محال، و الانشاء بأي داع كان فعليته فعلية ذلك الداعي، فالانشاء بداعي الارشاد يكون وصوله موجبا لفعلية الارشاد، و الانشاء بداعي جعل القانون وصوله يوجب فعلية جعل القانون. و هكذا الانشاء بداعي جعل الداعي يكون مصداقا حقيقة لجعل الداعي بوصوله. فما يمكن أن يقع في صراط فعلية جعل الداعي و البعث ليس إلا الانشاء بهذا الداعي دون غيره، فانه إما محال في نفسه، أو يستحيل انقلابه عما هو عليه، أو يستحيل صيرورة غير ما بالقوة ما بالفعل. و مثل هذا الانشاء الواقع في صراط البعث الحقيقي هو الفعلي من قبل المولى، و تمام ما يصدر منه، و بلوغه مرتبة الفعلية المطلقة، و صيرورته مصداقا للبعث الحقيقي العقلائي بوصوله إلى المكلف إما بالعلم أو بالعلمي، فالفعلية المطلقة يساوق التنجز. نهاية الدراية في شرح الكفاية ج۴ ص۲۳۵
۶) فان كان مراده (قدس سره) من الفعلية المنفكة عن مرتبة التنجز هذا المعنى من الفعلية، فقد عرفت و ستعرف برهانا أنهما متلازمان لا تنفك إحداهما عن الأخرى؛ لأن ما به الفعلية و هو الوصول ما به التنجز. و إن كان مراده (قدس سره) من الفعلية ما هو الفعلي من قبل المولى، فهو لا ينفك عن مرتبة الانشاء؛ لأن الانشاء الذي هو من مراتب الحكم و يقع في صراط الفعلية ليس هو الانشاء المحض؛ لأنه محال بنفسه، و لا الانشاء بغير داعي جعل الداعي، فانه يستحيل أن يصير مصداقا لجعل الداعي. فاما أن يتحد الانشاء و الفعلية، أو يتحد الفعلية و التنجز، فتدبر. همان
۷) و أما أن الانشاء بداعي جعل الداعي لا يكون مصداقا لجعل الداعي حقيقة و فردا للبعث الجدي، فلوجهين: أحدهما: أن موطن الدعوة أفق النفس، فلا تعقل دعوة الانشاء المزبور إلا بوجوده العلمي الواقع في موطن الدعوة، لا بوجوده الواقعي الخارج عن أفق النفس. و مجرد الالتفات اليه من دون وصوله الحقيقي بالعلم التصديقي ـ لا يحقق دعوته على أي تقدير، لما مر سابقا ان صورة الأمر الحاضرة في النفس لها الدعوة بالذات، و مطابقها الخارجي له الدعوة بالعرض، كالمعلوم بالذات و المعلوم بالعرض، و المراد بالذات و المراد بالعرض. فاذا أريد دعوة الانشاء الخارجي بالعرض على أي تقدير، فلا بد من حضوره العلمي دون الاحتمالي فان الأمر الخارجي حينئذ لا يكون داعيا بالعرض، إلا على تقدير المطابقة، و المفروض جعل الانشاء داعيا، لا جعل الانشاء الاحتمالي، بل يستحيل جعل الانشاء المحتمل داعيا لزوميا؛ إذ مع وصوله فبوصوله يتنجز، و إلا فبمجرد احتماله لا يتنجز، فيلغو الانشاء بهذا الداعي. و لا يقاس بباب الاحتياط، فان وصول الأمر الاحتياطي ينجز الأمر الواقعي المحتمل فما هو الواصل غير ما هو المحتمل. همان
۸) بحار الانوار ج۶۷ ص ۱۸۶
۹) ثانيهما: أن الانشاء بداعي جعل الداعي لا يدعو في نفوس العامة إلا باعتبار ما يترتب على مخالفته من العقوبة، فما لم يصل بنحو يستحق على مخالفته العقاب لا يمكن أن يكون داعيا، فلا بد من وصوله تحقيقا لدعوته. همان ص۲۳۶